سید قاسم از زبان همرزمش

شهید سیدقاسم میرباقری از زبان یکی از همرزمانش:

 

 


آقا سیدقاسم نور بود وچهره ی معصوم و پر نورش قبل از عملیات نشان شهید شدنش را می داد و آن قدر ذوق و شادی و اراده در وجودش بود که هرکس چهره ی ایشان را می دید خستگی و سستی از انسان خارج می شد و آرامش خاصی می گرفت.ارتباط با خدا را بسیار دوست می داشت.همیشه قبل از اذان صبح و ظهر و مغرب وضو می گرفت و در مسجد حاضر می شد. یک قرآن جیبی کوچکی داشت.قرآن و نمازهای مستحبی می خواند و بعد از هر دعا چهره اش برافروخته و چشمانش اشک آلود بود.چند روزی بود که در گروهان نماز جماعت خوانده نمی شد.آقا سیدقاسم پیش قدم شد و خود جلو ایستاد و امام جماعت شد و بچه ها پشت سرش اقتدا کردند.با آن روح بالای روحانی نماز را خواند ودعای فرج را خودش خواند،همینکه چند روزی گذشت مسئله جا افتاد،دیگر خودش دیرتر می آمد که بچه های دیگر جلو بایستند...مثل اینکه شهدا همدیگر را می شناختند و با بچه هایی که شهید شدند دوست بود و با هم مزاح می کردند.من چندین بار به دوست شهیدم سید ساجدی گفتم که این سیدقاسم مثل حضرت قاسم است.هم از لحاظ سن سال و هم از لحاظ اخلاقی و...و می دانستم که ایشان شهید می شود،رسم این بود که قبل از شروع غذا بچه ها دعا می خواندند و همه آمین می گفتند.

دعای همیشگی آقا سیدقاسم این بود:خدایا مرگ ما را شهادت در راهت قرار بده.

در همه ی کار های خیر پیش قدم بود.توزیع غذا،آماده کردن اردوگاه و...دلسوز بود برای بچه ها.یک شب من خوابیده بودم و رویم باز بود،در حین خواب دیدم یک نفر پتو به رویم انداخت،نگاه کردم دیدم سیدقاسم بود.در اتوبوس هنگام آمدن به پادگان با صدای بلند سرود می خواند و به بچه ها روحیه می داد.

((یادش گرامی))

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید