گفتگو

 

نمی دونم چی صدات کنم.جان برادر،آقا سید قاسم،باوفا،بی وفا.....

   امروز داشتم با خودم فکر می کردم. یکباره یادم افتاد،این ایّام،ایام سالگرد شهادت و عروج عاشقانه ی توست.راستش را بخواهی نمی دونم چندمین سالگرده،بذار حساب کنم.آهان،بیست و ششمین سال است که تو رفته ای من مانده ام و تو جلو زده ای.بارها با خود فکر می کردم چگونه تو که فرزند کوچک خانواده بودی مورد توجه و عنایت پروردگار تعالی قرار گرفتی و به مقام عظمای شهادت نائل شدی؟مگر در عمر کوتاه خود چه کرده بودی؟قاسم جان اگر اقرار کنم که تو را آنگونه که باید نشناختم،گزافه نمی گویم.چند سال آخر که تو مراحل تکامل و بزرگ شدن روحی را طی می کردی،من بیشتر مشغول درس بودم و دور از تو.کمتر فرصت می شد که با هم باشیم و من به عظمت روحی تو پی ببرم و به همین جهت هم، هر کس به من می گفت که آقا سیدحسن راجع به سید قاسم بگو،می گفتم سیدقاسم هم مثل همه ی شهدای دیگر بود.برجستگی ویژه ای که او را از دیگر شهدا ممتاز کند سراغ ندارم اما این نکته روشن است که البته در  وجود مبارک تو ویژگی هایی رشد کرده بوده که ترا مستحق این لطف و ترفیع مقام  نمود و  باعث شد به مقامات قرب الی اللّه تبارک و تعالی دست یابی.مقامی برای ما بازماندگان،دست نایافتنی..... 

/ 1 نظر / 5 بازدید
رضا

طبق نوشته هایتان"هم خود حاج علی فضلی و هم بسیاری از فرماندهان گردان‌ها، مخالف این عملیات بودند" و از طرفی نوشته اید:"حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود." نفهمیدم که حاج غلی فضلی، بالاخره موافق بودند یا مخالف؟