نشانی

                      بسم ربّ شهداء و الصدیقین

     نمی دونم چطور و از کجا شروع کنم.اصلاً نمی دونم چی بگم. از خدا می خوام چیزهایی رو که باید بگم،به قلمم جاری بشن.

     عموقاسم جان با اینکه شما رو ندیدم اما از کودکی همیشه تو ذهنم بودید.توی عالم کودکیم از اینکه به دیگران،خصوصا به دوستام می گفتم که من عموی شهید دارم عشق می کردم،یه جورایی پُز می دادم.

    هر وقت که میام سر مزارتون،یه چیزی رو احساس می کنم اما نمی دونم که اون چه احساسیه.یه احساس خیلی قشنگ و گرم.

     اون عکستون که توی چهارچوب سبز گذاشته شده چشمای آدم رو به خودش خیره می کنه. اون چشمای قشنگتون که می تونم حرفای زیادی رو توش ببینم باهام حرف می زنن،یه جورایی وجودتون رو احساس می کنم،اما نمی فهمم که چی می گید و از اینکه نمی فهمم چی می گید در تونلی پر از علامت سؤال وارد میشم.

    تا جایی که یادمه،خواب گذ شتگانم رو ندیدم.شما که جزء اموات نیستید ولی خواب شما رو دو بار دیدم.نشون به اون نشون که توی خواب اول صورتتون نور بود و اجازه ی دیدن صورتتون رو نداشتم و گردن به پایین برام قابل رؤیت بود،منم از گردنتون چنان بوسه ای زدم که وقتی از خواب بیدار شدم،شیرینی اون بوسه هنوز زیر لب هام تازه بود.

      دومین خوابمم وقتی بود که حالم خیلی گرفته بود.ازتون شکایت کردم که چرا حواستون به من نیست.شب همون روز،توی عالم خواب،سرسفره ی ناهار شما غذا نمی خوردید و با اشاره می گفتید که من ناراحتم.....

اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک                

                                                           فهیمه السادات میرباقری

/ 0 نظر / 4 بازدید