موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
صفحات
دیگر موارد

پایگاه جـامع محض رضا
وب سايت ختم قرآن مجيد
href="http://ww تماس با مدیر تماس با مدیر
بخشی از وصیت نامه
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/۱
نظرات


:: برچسب‌ها:
چند پرده از زندگانی شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

روزنامه سیاسی ، اجتماعی تابناک

فرهنگی و اقتصادی صبح ایران

۰۸ خرداد۱۳۹۲

 

این  گزارش از خانواده ” شهید سید قاسم میر  باقری”  تهیه  شده خانواده‌ای که برای یافتن شان  روزها طی  شد تا رسیدیم به مادر شهید ” ربابه شاکری حسین آباد “که این روزها تنها  زندگی می کند.

سال 1353
پرده اول: فلج اطفال  مگر  خوب  می شود؟؟
زن خم  شد و بریس  آهنی  را  روی  پای  پسر  محکم کرد . دلش مثل  سیر و سرکه می  جوشید  رو به مرد کرد و گفت :«توکل  بخدا  پیش  این  دکتر  هم  می رویم  می  گویند  بهترین  دکتر  تهران است  ….»
مرد  قاسم  را روی  دوش گرفت و  با  لبخند  گفت :«  سید حاضری ؟»صدای  خنده  پسر  خانه  کلنگی  محله را پر  کرد و کم  کم در خم  کوچه باریک  محو  شدند .  5-4 ساله بود و براثر تزریق پنی سیلین  در تب  شدید فلج شده بود .
مادر شهید  آه  بلندی  می  کشد  انگار  همین  الان  پشت  در اتاق  ویزیت  دکتر  ایستاده و  چشم دوخته به  دهان  پزشکی  که او و پدر  قاسم را به  انتقال  فرزند به خارج از کشور ترغیب می کند .   زن بغض می کند و با صدایی که می  لرزد به پزشک  می گوید  دکتر  اگر  بدانم  قاسم خوب می  شود  حاضرم  چادر سرم را هم  بفروشم و  خرج  کنم و پزشک در کمال  خونسردی  می  گوید که مگر  فلج اطفال  هم  خوب می  شود ؟ فقط ممکن است در خارج کاری کنند  که بدتر  از این  نشود !!!
با اینکه 36 سال از  آن روزها  گذشته ولی  هنوز  زن با یادآوری  آن دلش هری می ریزد پایین  وبغض می کند.
راه می افتند  به سمت مشهد الرضا(ع)  دلشان  می گفت پزشک  اصلی  همان مردی است که صاحب  مملکت ماست  سوار اتوبوس که می شوند  مردی از میان مسافران بلند  صلوات  می فرستد و دل کوچک مادر  آرام می  شود ….
دو روز در مشهد ماندیم هر  روز  به زیارت می رفتیم و نماز را در مسجد  گوهر شاد اقامه می کردیم  تا  روزی  که  سید علی سراسیمه نزدیک قسمت  خانم ها  شد و اشاره کرد که  بیا  رفتم  دیدم کفش های  بریس قاسم را دور انداخته و  با  بغض  می  گوید  که برویم  زن پسرمان  شفا  گرفت  ….
مادر  نمی تواند  حرف  بزند می گوید :« با اینکه 25 سال از  شهادت  سید  قاسم  می  گذرد  یاد  روزی که توانست  بدون  بریس  روی پاهایش  بایستد و  کم کم راه  برود  از  بهترین  روزهای  عمر من  است.»

 

سال 1358
پرده  دوم : امان از  بی پدری
خانه  شلوغ است و صدای  گریه  تمام  فضای خانه را پر کرده قاسم  آهسته  لباس  فرمش را می  پوشد واز  خانه خارج  می شود بغض  کرده  و نمی داند چه  کند  ؟ شنیده  که  می گویند  پدرش  مرده… کیفش را محکم  در دستش  فشار می دهد اشک از گوشه  چشمانش  می  ریزد و به  طرف مدرسه  به راه می افتد .
مادر  شهید  با  بیان  این مطلب می  گوید :«قاسم  8 ساله بود که پدرش را از دست  داد روز تشییع  جنازه  پدرش  هم  به مدرسه رفت دلش کوچک  بود  طاقت نداشت  چند روز بعد  به خواست  معلمش به مدرسه  رفتم معلم  دلیل  ناراحتی  قاسم را پرسید گفتم  پدرش  را از  دست  داده  با  تعجب گفت  قاسم  از بس  مظلومه  چیزی  از  این اتفاق نگفته…»

سال 1364
 پرده سوم :از مدرسه  البرز  تا  جبهه های  جنوب
پدر رفته بود و زن با مشکلات زندگی و  قاسم  8 ساله و  4 فرزند  بزرگتر  تنها مانده  بود .
او می  گوید :« آن روزها بزرگ  کردن  بچه ها زیاد سخت نبود  چرا که  بچه ها خوب  بودند و برای بزرگترها  آزاری نداشتند اما همه می دانند که زندگی  برای  فرزندان  بی‌پدر  سخت می  گذرد قاسم  هم  مثل  بچه های  دیگر  بزرگ می شد تا اینکه بعد از  پایان  دوره راهنمایی او را با  زحمت و  سختی  زیاد  در مدرسه البرز  ثبت  نام کردم آن روزهامی‌گفتند  که  هر که در مدرسه البرز درس  خوانده  به  دانشگاه  رفته  من هم دوست  داشتم  سید قاسم  به دانشگاه برود ثبت نام در مدرسه  البرز  سخت بود.
اما به هر  زحمتی بود انجام   شد و قاسم  شروع به درس خواندن  کرد تا اینکه جنگ شروع  شد و  قاسم  مانند  بچه‌های  هم  سن و سال  خود  بی‌قرار  رفتن به  جبهه  ها شد .»
مانند  خیلی از بچه های  محل از اهالی  ثابت  مسجد شده بود  شب ها  کشیک می  داد و  روزها  درس  می خواند  تا اینکه با  بچه های  کلاس  قرار  گذاشتند  به  جبهه  بروند….

سال 1365
پرده  چهارم : اشتباهی در کار  نبود
می گفتند  از  محله  وصفنارد کاروان  بزرگ  اعزام به جبهه ثبت نام می کند  قاسم  دوست  داشت به  جبهه  برود و  نمی توانستم  او را منع کنم  هر  سه برادرش بارها به  جبهه ها  اعزام شده بودند و  سید رضا  عموی بچه ها هم  شهید  شده بود .قاسم  اسم  نوشته بود و به همراه دوستش  به جبهه  جنوب رفت ….
مادر  شهید  با بیان  این  مطلب می  گوید:«سه ماه بود که اعزام  شده بود  قرار بود  به مرخصی  بیاید  که خبر  دادند  شهید شده اما پیکرش  نیامد  خبر دادند  که  جنازه  به اشتباه به مشهد  منتقل  شده اما دل من می دانست   که اشتباهی  در کار نبوده و چون پسرم  عاشق  امام رضا  بود و از او شفا گرفته بود  به مشهد منتقل  شده بود….»

سال  1390
پرده پنجم:گلزار  شهدای  یافت آباد را بازسازی می کنند ؟
خانه در نهایت  تمیزی است و  زن تنها در  زیر زمین خانه ای در سردار  جنگل   زندگی می کند  هر چند  یکی از پسرانش در طبقه  بالا سکونت دارد .
زن  بلند می شود و آرام  آرام به اتاق  می رود و  کیف  قاسم را می آورد  کیف مانند  30  سال  پیش سالم و تمیز مانده مادر  کیف را باز می کند کارنامه های تحصیلی؛  آلبوم  عکس های کودکی , اعلامیه ها، عکس هایی  از جبهه های جنگ  و  روزتشییع  جنازه،  تقدیر نامه هایی که  پس از شهادتش از  مسجد  محله داده اند و تصویری از مزار شهید در  گلزار  شهدای  یافت آباد ….  می گوید :«سال های  اول  شهادت قاسم  منتظر  روزهای 5  شنبه می  شدم  به گلزار  شهدای  یافت آباد می  رفتم و  ساعت ها در کنار مزارقاسم و پدرش  می نشستم  اما به مرور که  ناتوان شده ام  باید  یکی  از  پسرانم  مرا ببرد و باید  در گلزار هم مراقب باشم  که  پایم  میان  میله  ها و  پستی و بلندی های  قبور  شهدا گیر  نکند و وقتی خبر می دهم  که بعد از  عید  کار ساماندهی و همسطح کردن  گلزار  شروع می  شود  خوشحال می شود و دعا می کند  به جان  مسئولانی  که  بالاخره به فکر  ساماندهی  گلزار  افتادند .»

سال 1390
پرده  آخر  : نام سید قاسم میرباقری  را  سرچ کنید ….
نامش  را که  می نویسی  و کلید  جستجو  را می زنی چند  صفحه  باز  می شود که از  شهید  سید قاسم میر باقری  نوشته شده یکی از صفحات مربوط می  شود به وبلاگ  وحدت و  عاشورا ” محمود جان قربانی” که از دوستان و هم  محله ای های  شهید  بود.
جان قربانی  در بخشی  از وبلاگش  نوشته:به رسم عاشقی از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزی ام  شده بود به پابوس آقا  بروم از  دوسه روز  به زمان حرکت  مانده دلهره  داشتم شاید به  این  دلیل  که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم بالاخره روز حرکت رسید همه در مسجد جمع شدیم بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حرکت کردیم بیرون مسجد غوغایی بود یکی اسفند دود می کرد یکی قرآن بالای سر زائران گرفته بود که از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پرکرده بود داخل شدیم.
پدر شهیدی که همیشه در  صف های نماز جماعت پیش قدم بود  جلوی  اتوبوس نشسته و در حال  فرستادن صلوات بود وبه کسانی که داخل می شدند باگرمی برخورد می کرد صندلی‌های  جلو زودتر پرشده بود در عقب اتوبوس چند  صندلی خالی بودنشستم پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش روداشتن سفری  بی‌خطر فرستاد وهمین‌طورکه جمعیت صلوات می‌فرستاد اتوبوس حرکت کرد، پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم کم کم از مسجد ومحل تجمع نمازگزاران وخانواده های زائران دور می شدیم.
داخل  اتوبوس مادرشهید  قاسم  میرباقری را دیدم مادر یکی از شهیدان مسجد که ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت من هروقت  نام امام رضا (ع) را می‌شنیدم ناخوداگاه به یاد این شهید می افتادم در طول مسیر  ماجرای شهید میرباقری  ذهنم رو مشغول کرده بود به طوری که کمتر متوجه مسیر می شدم….
در  حرم  آقا وقتی  پیکر کسی  را برای  طواف می  آوردند  هم  فکر  سید قاسم  رهایم نمی کرد
او علاقه خاصی  به امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیداکردنش توسط امام رضا(ع) ارادتش به امام دوچندان شده بود ماجرابه کودکی اش  برمی گشت قاسم در کودکی زمانی که پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود  وهمه دکتر ها جوابش می کنند مادرش هم  که زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل  می آمد ودر خلوت خود برای فرزندش دعا می کرد.  یک روزی که در گوشه مسجد درحال دعا ودل شکسته بود به امام رضا(ع)  توسل و نذر کرد که اگرپسرش شفا بیدا کنداورا در راه  دفاع از اسلام نذر کند .
چندروز بعد او را به اصرار مادرش به  مشهد مقدس
می برند قاسم درصحن گوهر شاد و بین نماز ظهروعصر بودکه شفایش راازامام رضا (ع) می گیرد….

تهران ، خیابان خالد اسلامبولی ، کوچه ششم ، پلاک 8

تلفن : 9-88480284 | نمابر : 88713414 | سازمان آگهی ها : 88107310-88725900-88720121

Tabnakdaily.ir | info@tabnakdaily.ir


:: برچسب‌ها:
بیست و سومین بهار
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

بسم تعالی

 

چهارشنبه بیست و سومین بهاری بود که سید قاسم بین ما نبود.

  

 

مادر پیر و مهربانش از چند روز قبل در تکاپوی برگذاری سالگرد پسرش بود.

آن روز قرار، مادر سید حال عجیبی داشت.کنار در بر روی صندلی ای نشسته و از چهره اش مشخص بود در دلش چه میگذرد. با ورود میهمانان لبخند بر روی لبانش مینشست و روی آنان را می بوسید و خوش آمد میگفت.در حالی که صورتش گل انداخته بود،میهمانان سید قاسم رو نظاره میکردو به آنان میگفت: حال عجیبی دارم انگار شما رو همچون فرشتگانی می بینم که در اینجا حضور پیدا کرده اید...فضا، فضای روحانی  بود.

یکی از میهمانان خاطره ای از شهید برایمان تعریف کرد، که میگفتند:((مشکلی داشتم. در عالم رویا دیدم که سر کو چه ای ایستاده ام یک نفر به من گفت می دانی کجا آمده ای؟ گفتم نه نمیدانم. گفت: اینجا کوچه ی شهید سید قاسم میرباقری  است،اگر می خواهی مشکلت برطرف شود و حاجت روا شوی، پنج مرتبه سوره ی کوثر را بخوان و به سید قاسم هدیه کن، انشاالله حاجتت روا می شود.))

از خواب که بیدار شدم حال عجیبی داشتم و با خواندن سوره ی کوثر حاجتم را از سید قاسم گرفتم. و از اون موقع به بعد بارها و بارها با خواندن سوره ی کوثر و هدیه به شهید حاجتم را از او گرفتم...

 نویسنده: فهیمه السادات میرباقری


:: برچسب‌ها:
چهره خونین
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

جنازه وضوی خون گرفته شهید

 ما برای عروج به آسمان آفریده شده ایم  
خدایا کمک کن زمین گیر نشویم

اردیبهشت ماه رسید و مادر به تکاپو افتاد.ما که یادمان نبود روزی که منزل مادر بودیم گفت بچّه ها سالگرد شهادت سیّدقاسم نزدیک است،می خواهم سالگرد بگیرم و جلسه ای زنانه ترتیب دهم.زنان فامیل و خانم های عضو جلسه ی قرآن محلّه را دعوت کنم و یادی از شهید کنیم.از تذکر و یادآوری مادر همه استقبال کردند.

   راستی،آقا سیّدقاسم اگر مادر برود آیا ما این قدر وفادار به تو خواهیم ماند یا فراموشت می کنیم؟!نمی دانم...از ما بی وفایان هرچه بگویی بر می آید.

آخر ما که نسبت به مولا و خالق و ربّ خود که این همه محبّت و لطف و نعمت به ما دارد و هرلحظه نعمات کثیر او بر ما می بارد اینچنین دچار فراموشی شده ایم جای تعجّب ندارد.وقتی خداوند را فراموش می کنیم شهدا که جای خود دارند.

قاسم جان می دانید چرا تاج شهادت بر سر شما گذاشته شد و ما گرفتار و اسیر نفس خود باقی ماندیم؟

بله شما پروردگار تعالی را فراموش نکردید،توحید را باور کردید.

اینکه همه ی هستی از او تعالی است و تمام سکنات و حرکات و هر چه در عالم وجود است با عنایت او می  گردد و می چرخد و به بقاء و حیات خود مشغول است و در پایان هم تمام ذرات عالم به سوی او باز می گردند.او که کمال مطلق است.

آری،فرق شما با ما واماندگان وادی سرگشتگی این است!!

شما باور کردید و رسیدید و ما باور نداریم و متحیّریم!

عزیز برادر برای همه ی ما هم دعا کنید که ما هم...


:: برچسب‌ها:
سالگرد پدر شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٩
نظرات

        سید علی بمان کارگری ساده و بی آلایش،صبور و آرام و اهل تقوا بود.او اهل نماز جماعت در مسجد محل و روضه و مراسمات مذهبی بود.به حلال و حرام بسیار اهمیت می داد و دقت زیادی در این زمینه داشت.رادیو و تلویزیون از مظاهر فساد در زمان رژیم پهلوی بود. پدر هرگز حاضر به خرید تلویزیون نشد. او می گفت من پرچم یزید را بالای خانه ام نصب نمی کنم و هر گاه وارد خانه می شد اگر رادیو روشن بود و صدای موسیقی های آنچنانی از آن پخش می شد پارچه ای روی آن می انداخت و آن را خاموش می کرد و می گفت این دیگر نجس شده است.یاد آن سید نورانی و پاک دل بخیر باد.پدر اغلب،شب کار بود و سیدقاسم صبح های زود با صدای موتور سیکلت پدر که از سرکار بر می گشت بیدار می شد.

                                    سید علی بمان پدر شهید

پدر،سید قاسم را که فرزند کوچک خانواده بود جور دیگری دوست می داشت و به او محبت می کرد...


:: برچسب‌ها:
یادگاری از شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٦
نظرات

شهداء متعلق به همه مردم هستند و آنها واسطه فیض رحمت پروردگارند. بسیاری از مردم خالصانه با شهداء رابطه برقرار و مشکلاتشان را با شفیع قرار دادن آنها مرتفع می نمایند.

  سید قاسم هم مثل دیگر شهداء گره های عده ای را باذن الله باز کرده است.


:: برچسب‌ها:
کلامی از یک آشنا
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٦
نظرات
سلام.  سید قاسم با داداشم رقیق بود هردو عضو بسیج مسجد سجاد بودن خونه ما زیاد میومد خیلی دوسش داشتم مهربون بود وساده .اون شلوار شیش جیب خاکیش یادم نمیره .یادم میاد یک بار توی روزنامه یه مطلب راجع به سید خوندم (ماجرای زیارت امام رضا)به همه نشون میدادم و میگفتم این شهیدرومن میشناسم ،خیلی یادش میکنم امید وارم اونم منو یاد کنه روحش شاد (دم شما گرم)

نویسنده: رمضانی


:: برچسب‌ها:
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
از راه مانده ای که سخت نیازمند توجه و دستگیری و هدایت شهیدان راه یافته به درگاه حق است.

سید حسن میرباقری
نویسندگان
آرشیو مطالب