موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
صفحات
دیگر موارد

پایگاه جـامع محض رضا
وب سايت ختم قرآن مجيد
href="http://ww تماس با مدیر تماس با مدیر
درد دلی دیگر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/٢۳
نظرات

شهیدان روزنه ای از نورند که راه ارتباط با همه زیبائی ها را به روی ما می گشایند یا بهتر بگویم این راه دائم گشوده را می نمایند . 

    قاسم جان این سالهائی که بر من گذشت سالهای غبطه و حسرت بود  سالهائیکه ماندمو سکون خویش را دیدم سالها ئیکه شما در حال اوج گرفتن هر چه بیشتر بودید ،بسیاری خیال میکنند که شهیدان مرده اند و ما ،بعد شما مشغول زندگی کردنیم. 

 

هر زمان بر سر مزازر پاک و پر نور شما شهیدان می آیم با تمام وجود می یابم که ما فراموش شدگانیم  و تنها شما شاهدان شهید، هر روز بر حیاتتان و زندگی وحضورتان افزوده میشود. خوب مگر نشانه زندگی، بودن و رابطه برقرار نمودن با دیگران نیست . بله همین است با دیگران بودن و غم مردم خوردن و شنیدن غمها وگرفتاریها و سنگ صبور دردها بودن وحلال مشکلات بندگان خدا و گرفتاران جهالت نفس خویش بودن  است.  

 خوب جان برادر حالا تو خود قضاوت کن تو زنده ای یا ما ، دردمندان بیشتر بسوی تو می آیند یا ما ،تو بیشر درد دردمندان را با شفاعت هایت در محضر حق تعالی حل میکنی یا ما ،تو بیشتر غمخوار دیگرانی یا ما ....


:: برچسب‌ها:
مصاحبه رادیویی عموی سید قاسم
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/۸
نظرات
 
 
    آسید قاسم از خانواده ایست که شهادت در آن سابقه ای دیرین دارد. او از نسل سیدالشهداء است .عمویش هم در زمره شهیدان بزرگ دفاع مقدس است. متن زیر قسمتی از مصاحبه اوست.
 
 
 
  • شهید سید رضا میرباقری فرزند سیدحسین در تاریخ 10/6/1319 در فیروزآباد صدوق چشم به جهان گشود. وی در زمان جنگ تحمیلی به عنوان بخشدار میبد به جبهه اعزام گردید و در عملیات رمضان درمنطقه دهلران در تاریخ 12 آبان 1361 در سن 42 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گردید. تربت پاکش در گلزار شهدای فیروزآباد صدوق زیارتگاه عموم است. بخشی از مصاحبه رادیوئی وی در جبهه به شرح زیر می باشد:

 

اینجانب سید رضا میرباقری اعزامی از میبد تقریباً حدود دو ماه است که به جبهه اعزام

شده ام و انگیزه من اداء دین بخدا و رسول و دین مبین اسلام و پاسخ به دعوت صدای

هل من ناصر ینصرنی قائد عظیم الشان خمینی کبیربود و به جبهه آمدم تا در این راه چند

قطره خونی که دارم و تنها چیزی که سرمایه من هست یعنی جانم را فدا کنم.

بهره های که از جبهه برده ام از حد و حساب خارج است. چنانچه من خودم فکر می کنم

تنها زندگی من در همین دو ماه بوده باشد و بقیه عمرم جز خور و خوابی بیش نبوده

است و شاید از معنویت و انسانیت قدری دور بوده ام ، واقعاً در اینجا تنها چیزی که حاکم

نیست و تنها چیزی که افکار و تخیل انسان را مشغول نمی سازد مادیات است و در

عوض تنها چیزی که حاکم است معنویت و عبودیت است ، جبهه دانشگاهی است که

استادانش جوانان 14-15 ساله ای هستند که با کلیه حرکات خودشان مخصوصاً راز و

نیازهایشان افرادیکه معصومند و بعضاً به سن تکلیف نرسیده اند آنچنان با خدا راز و نیاز

می کنند ، علی وار و علی گونه ،که ما ها را به شرم میدارند که بخواهیم با خدا صحبت

کنیم ، ماهائیکه عمری در گناه و معصیت بسر برده ایم و از اینکه انقلاب مان این توفیق را

برای ما بوجود آورده که به جبهه بیائیم و خود را بسازیم خدا را شاکر و سپاسگذاریم ، از

کلیه مردم در پشت جبهه می خواهم که هیچ موقع خودشان را از جبهه دور نداند و

همیشه در تمام لحظات خودشان را برای جنگیدن در راه عقیده اشان که همان عقیده به

اسلام و عقیده به مکتب می باشد آماده باشند و در راه اعتلای کلمه توحید و گسترش

پرچم توحید در سرتاسر گیتی تا آخرین قطره خون خود از پای ننشیند و مشت محکمی

به دهان یاوه گویان ، منافقین و مستکبرین جهان کوبیده باشند.


:: برچسب‌ها:
عموی شهید سید قاسم
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/٧
نظرات

           سید قاسم دو عمو داشت. سید کاظم و سید رضا میرباقری که بخشدار میبد یزد بود . مطلب زیر توسط یکی از همرزمان شهید سید رضا بنام دکتر سید جلیل میر محمدی میبدی در وبلاگ شخصی ایشان نگاشته شده است که عینا به اینجا انتقال یافته است.

 

سردار اخلاص و ایثار؛ شهید سیدرضا میرباقری

از زمان اعزام به جبهه، چهره‌ای دوست داشتنی و جذاب که از همه مسن‌تر به‌نظر می‌رسید توجهم را به خود جلب کرده بود. او اولین بخش‌دار میبد بود. اسمش سید رضا میرباقری و اهل فیروزآباد رستاق بود. بی اغراق، اخلاص از سر و رویش می‌بارید؛ این را همه میبدی‌هایی که در جبهه با او حشر و نشر داشتند تصدیق می‌کردند.

یادم هست در پادگان اهواز دوربین به دست در بین بچه‌ها عکس یادگاری می‌گرفتم. شهید میرباقری صدایم کرد و گفت: سید! یک عکس از من بگیر که اگر شهید شدم جلوی تابوتم نصب کنند. خندیدم! گفت: نخند سید! می‌ترسم شهید شوم و تنها عکس موجودم که با کراوات است را جلوی تابوتم نصب کنند! عکسی بگیر که به یادگار بماند…

 

عکسی که از شهید میرباقری گرفتم

وقتی در پادگان غدیر که همان دانشگاه جندی‌شاپور بود اعلام شد نیروهای جدید جهت دریافت اسلحه بر اساس اسامی ‌مندرج در لیست اعزامی ‌به اسلحه‌خانه مراجعه کنند، شهید میرباقری متوجه شد اسمش در لیست نیست ظاهرآ با توجعه به موقعیت اجتماعیش مصلحت را در این دیده بودند که کارهای اداری مشغول شود. وقتی همه اسلحه شان را گرفتند دیدند که شهید میرباقری با اوقات تلخی هر چه تمام تر به فرمانده مراجعه و گفت: من از کارهای اداری و این کاغذها فرار کرده ام تا بتوانم به عنوان یک رزمنده اسلحه به دست دینم را به امام و کشورم ادا کنم. اسلحه ام را بدهید ولی هر کمکی که دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. خلاصه به هر شکلی بود اسلحه را گرفت و برگشت به سمت فرمانده و لیستها و برگه های اداری که تحویلش بود را دوباره پس گرفت.

روزها از پی هم می‌گذشت تا اینکه نامه ای از طریق همسرش به دستش رسید . داخل پاکت نامه، عکسی از دو فرزندش که در پارکی در کنار هم ایستاده بودند وجود داشت. شاید ثانیه ای بیشتر طول نکشید که عکس را به یکی از رزمندگان داد و تا لحظه شهادت دیگر سراغی از آن عکس نگرفت. بعدها گفته بود: نمی‌خواستم چهره معصوم و مظلوم بچه هایم باعث سست شدن اراده ام در شرکت در عملیات پیش رو شود.

 

عکسی که برای شهید میرباقری ارسال شده بود/ سید احمد و سید امیر میرباقری

بعد از چند ماه و کسب آمادگی لازم به سمت استان ایلام و شهرستان دهلران عزیمت نمودیم. در خط مقدم مستقر شده و شروع به  ساخت خاکریز و بر پا نمودن چادرهای صحرایی نمودیم. چند روز بعد از طرف فرمانده تیپ نجف اشرف –شهید احمد کاظمی- اعلام زمان عملیات جهت آمادگی هرچه بیشتر رزمندگان شد. شب موعود فرا رسید. هوا کاملا صاف و بدون هر گونه ابری بود. نزدیکی های مغرب، نماز جماعت سه چهار نفره ای را به امامت شهید میرباقری اقامه کردیم. در رکعت سوم نماز بودیم که ناگهان آسمان شروع به غرش و بارش شدید باران نمود. آن قدر باران شدید بود که برای اقامه نماز عشاء مجبور شدیم هر کداممان زیر یک پتو پناه بگیریم.

رکعت دوم نماز عشاء بود که پتوها آن قدر خیس و سنگین شده بودند که ترجیح دادیم بدون آنها به نمازمان ادامه دهیم. باران همچنان به شدت و بی وقفه می‌بارید. رودخانه ای که تا چند دقیقه قبل خشک و بی آب بود ناگهان سیلی بنیان افکن به راه انداخت که قریب سیصد نفر از رزمندگانی که در کف رودخانه مستقر شده بودند را در کام خود فرو برد و فرسنگها دورتر اجساد مطهر آنها را بر جای گذاشت.

زمین پر از گل و لای، چادرها خیس خیس، لباس رزمندگان غرق در آب و تجهیزات و مهمات همه از باران خیس شده بودند. کم کم خبر پیچید که به خاطر این باران غیرمنتظره و سیل عظیم، عملیات لغو شده است. بچه های گروهان ما در یک چادر نسبتا بزرگ و خیس دور هم جمع شده بودند. همه ناراحت! بعضی چشم ها اشک بار. حتی بعضی ها بلند بلند گریه می‌کردند که ای خدا بعد از چند ماه انتظار عملیات و کلی آموزش و کوهنوردی و سینه خیز و تلاش حال خبر داده بودند که عملیات لغو شده است.

همان طور که هر کسی در لاک خودش فرو رفته و ناراحت بود ناگهان شهید میرباقری تمام قامت ایستاد و پیشنهاد داد بچه ها بیایید برای انجام شدن عملیات دست به دعا برداریم و با همدیگر دعای توسل بخوانیم شاید فرجی حاصل شد. کسی کتاب دعا همراهش نبود. شهید میرباقری خودش شروع کرد به نام بردن از چهارده معصوم و بچه ها یا وجیها عندالله… را با چشمانی اشکبار و سینه ای پر سوز زمزمه می‌کردند.

از پیامبر(ص) شروع کرد. نام امیرالمومنین، نام حضرت زهرا(س) و … هر چه به آخر دعا می‌رسیدیم سوز و گریه بچه ها بیشتر و بیشتر می‌شد. به حق خدا همین که شهید میرباقری نام مقدس امام زمان(عج) بر زبان جاری نمود و این فراز از دعا به یا وجیها که رسید ناگهان عزیز الله زارعی که معاون گروهان بود با سر و روی غرق در باران با خوشحالی وارد چادر شد و از همه خواست به سرعت جهت انجام عملیات از چادر بیرون زده و در پشت خاکریز مستقر شوند.

عجب لحظاتی بود! اشک صورت همه رزمندگان را پوشانده بود. گریه امان همه را بریده بود. بچه ها شهید میرباقری را مثل یک شمع در بر گرفتند و صورت نازنین او را غرق در بوسه می کردند. لحظات ناب معنوی عجیبی بر چادر حکمفرما شده بود. همه همدیگر را در آغوش میکشیدند. از هم حلالیت می‌طلبیدند. به همدیگر وعده دیدار در بهشت وشفاعت می‌دادند.

محمود امامی ‌در حالی که خودش خوشحال از خبر شروع عملیات بود با صدای بلند رو به رزمندگان گفت: بچه ها عروسی رفتن که گریه نمی‌خواهد. مثل مرد به دل دشمن خواهیم زد و امان دشمن را خواهیم برید. آماده شوید. به حول و قوه الهی پیروز می‌شویم.

در آن هوای سرد آبان ماه ایلام و با لباسهای خیس و در زمین گل آلود هر نسیمی‌که می‌وزید سوز شدیدی در وجودمان ایجاد می‌کرد. حدود ساعت ۱۱ شب به سمت خاکریز دشمن حرکت کردیم. تاریکی محض بر منطقه حکمفرما بود. پشت سر هم در یک زنجیره بزرگ ۹۰ نفره به جلو می‌رفتیم.

حدود ساعت ۴ صبح به خاکریز دشمن رسیدیم. دشمن تا بن دندان مسلح به شدت مقاومت می‌کرد. یادم نمی‌رود بالای یک تپه یک عراقی دوشکا به دست بچه ها را مثل برگ خزان روی زمین می‌ریخت. به شدت زمینگیر شده بودیم. ناگهان رزمنده ای از بچه های اصفهان در حالی که اسلحه اش را به روی زمین گذاشت سینه خیز روی گل و لای ها از پشت تپه به سمت آن عراقی حرکت کرد. چند لحظه بعد با فرو بردن سرنیزه اش در پشت گردن آن عراقی رگبار دوشکا خوابید و راه را برای پیشرفت بچه ها باز کرد. نزدیکیهای صبح خاکریز را شکسته و نمازمان را با پوتین و لباس گل آلود در سنگرهایی که با سرنیزه خودمان کنده بودیم خواندیم. بعد از نماز برای ادامه عملیات به خط شدیم. چند صد متری بیشتر جلو نرفته بودیم که در روبروی مان روی تپه نسبتا بزرگی با مقاومت شدید عراقی ها مواجه شدیم.

مثل نقل و نبات بر سرمان گلوله می‌بارید. در جلوی تپه میدان مین وسیعی دشمن ایجاد کرده بود. این را از آنجایی فهمیدیم که دیدیم ناگهان پای راست شهید میرباقری با انفجار یکی از مینها قطع شد. همه در پشت تپه زمینگیر شده و مترصد فرصت مناسب برای حمله بودند. تا نزدیکی های عصر هیچ کاری پیش نرفت. این وسط شهید میرباقری با پای قطع شده و خونریزی فراوان ساعتها در میدان مین باقی مانده بود و توام با ناله ذکر یا زینب بر زبانش جاری بود.

ناگهان محمود امامی‌ را دیدیم که در آن وانفسا به سمت شهید میرباقری دوید و با پنجه های قدرتمندش او را روی شانه گذاشت و به سمت ما دوید. چند قدمی‌بیش به جلو نیامده بود که ناگهان با صدای انفجاری متوجه شدیم که محمود هم به روی مین رفت و پای دیگر شهید میرباقری نیز با این انفجار قطع شد.

بچه ها با دیدن این صحنه خونشان به جوش آمد و با اذن فرمانده از حالت پدافند به حالت حمله آرایش گرفته و ساعتی بعد تپه با صد و شانزده اسیر عراقی که حتی یک فشنگ را هم جا نگذاشته بودند به دست بچه ها فتح شد. جالب بود که در میان اسراء عراقی، اتباع سودان، سومالی و مصر هم حضور داشتند.

پس از تصرف تپه مذکور بچه ها بر بالین شهید میرباقری حاضر شدند اما متوجه شدند در اثر خونریزی زیاد، روح بلند شهید میرباقری به ملکوت اعلی پیوسته است و این گونه بود که غم فراق این شهید بزرگوار تا ابد بر دل همه دوستان و همرزمانش باقی ماند.

در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری بودم که خبر تشییع جنازه اش را در روزنامه دیدم. عکس جلوی تابوتش متاسفانه همان عکسی بود که او اصلا تمایل نداشت در جلوی تابوتش نصب شود اما بعدها هر کجا عکسی از شهید میرباقری دیدم همان عکسی بود که به تقاضای آن شهید در پادگان اهواز از او گرفته بودم.

روحش شاد و یادش گرامی

یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ساعت: ۲۳:۰۴ نویسنده دکترسید جلیل میر محمدی میبدی

۲۰ Comments on “سردار اخلاص و ایثار؛ شهید سیدرضا میرباقری”

  • محمود تشکری بافقی wrote on ۱۸ آذر, ۱۳۹۲, ۱۸:۲۲

    آقا سید سلام ،حق مطلب را خوب ادا کرده اید .خداوند به شما جزای خیر دهد. برادر بزرگوار آقای میرباقری می دانست که فردا شهید می شود زیرا ایشان پس از دعای توسلی که شب در جمع ما خواندند از همه حلالیت طلبیدند و گفتند که من فردا شهید می شوم .در ساعات اولیه صبح عملیات ایشان ازینکه شهید نشده اند ناراحت بودند . گریان و منتظر ،آنچه وی خواسته بود حق تعالی اجابت کرد و به فیض شهادت قبل از غروب آن روز نایل آمدند


:: برچسب‌ها:
نامه شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/۱
نظرات

نامه سی و یکم فروردین 65       

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به حضرت ولی عصر(عج) و نائب بر حقش حضرت امام خمینی و با سلام خدمت  شما عزیزان ،انشاء الله که حال همگی شما خوب باشد و ملالتی نداشته

باشید و اگر احوالات اینجانب را خواسته باشید ملالی جز دوری شما نیست. و بحمد الله ناراحتی ندارم.سلام مرا به تمام فامیل برسانید.

   

من الان در اردوگاهی در کنار رود کرخه می باشم.جایی کهبرادر بزرگترم سید حسن در آن دژبان بود را نیز دیده ام.براستی که جای همه ی شما خالی شب هایی که دعای کمیل یا توسل خوانده می شود بچّه ها عجب حال و هوایی دارند،عجب گریه هایی می کنند.آدم حال می کند،واقعا که جای همه ی شما خالی.

 نمی دانم که در تهران چه خبر است ولی اینجا واقعا دانشگاه حسین(ع) است.بچّه هایی که با این دو اعزام اخیر به اینجا آمدند غوغایی به پا کردند که تماشایی است و زیادی نیرو به حدی است که جایی برای خوابیدن ندارند(روز اوّل که اینطور بود)حالا هم که اینجا هستیم حتی لشکر در گردان های خود نیروهای اضافه هم آورده و این جای شکرگذاری در برابر خداوند متعال را دارد.دیگر عرضی ندارم.مرا به خاطر ناقص بودن نامه ببخشید.   

                                                                    والسلام

به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی کفار   «و من ا...التوفیق»    

                                                           امضا

                                                          سیدقاسم میرباقری

                                  اردوگاه-اندیمشک --سیو یکم فروردین  65 13                           


:: برچسب‌ها:
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
از راه مانده ای که سخت نیازمند توجه و دستگیری و هدایت شهیدان راه یافته به درگاه حق است.

سید حسن میرباقری
نویسندگان
آرشیو مطالب