موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
صفحات
دیگر موارد

پایگاه جـامع محض رضا
وب سايت ختم قرآن مجيد
href="http://ww تماس با مدیر تماس با مدیر
همسر برادر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٦
نظرات

  سلام قاسم جان ،منم همسر برادرت ،خیلی وقت بود که می خواستم با تو حرف بزنم .البته خیلی وقتها بر سر مزار شریفت می آمدم و با تو

دردل می کردم ،اما این صفحه باعث شد خیلی راحتر با تو حرف بزنم. تو در مراسم عقد ما بودی و به من خیلی محبت داشتی و من هم خیلی تو را دوست داشتم ،اما خیلی زود پر کشیدی و رفتی ،فرصتی نشد تا از تو بیشتر بهره ببریم. 

    امروز پنج شنبه آخر سال است به زیارتت میآیم .هر دیدی یک باز دیدی دارد. یک سری هم به ما بزن ،نمیدانم شاید توقع بیجایی باشه ولی تو خیلی اهل ادب بودی ،خیلی خوب در ذهنم ایام شهادتت مانده است .آره  روز سوم شهادت بود و قرار شد برات مراسمی در مسجد سجاد برگزار بشه، به همین جهت کارهایی را برات انجام دادیم چون تو خودت خیلی منظم و منظبت بودی من سعی کردم از تزئین استفاده کنم. همان شب در خوابم آمدی ،با همان لباس و پوتینی که به خاک سپاری در تنت بود و همان دم در ایستادی و از من تشکر کردی ورفتی... قاسم جان باز هم بیا ما دوستت داریم یعنی به تو نیازمندیم.


:: برچسب‌ها:
خاطره سید اصغر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٤
نظرات

نقل شده از سیدعلی اصغر،برادر شهید سیدقاسم میرباقری

 

 

زمانی که سیدقاسم به شهادت رسیده بود او را به معراج شهدا بردند.ما از شهادت او خبر نداشتیم و فکر می کردیم که او در جبهه است.من سه شب متوالی خواب دیدم که او آمده ولی نصف سرش رفته بود.یکی دو روز بعد که خبر شهادتش را به ما دادند،رفتیم پیکرش را دیدیم.دیدیم که ترکش به سرش خورده و بخشی از سرش را دریده بود.


:: برچسب‌ها:
شهید سید قاسم در پانزده سالگی
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٠
نظرات


:: برچسب‌ها: سید قاسم 15 ساله
انتخابات
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/۱۳
نظرات

   جان برادر ،دیروز جمعه 12 اسفند روز نفس گیری بود. هر چند که میدانستم خداوند تبارک وتعالی خودش حافظ نظام جمهوری اسلامی که خون شما آبیاریش کرده هست ،ولی چه کنم که این اضطراب در مقاطع حساس گریبان همه دوستاران دین را میگیرد. خودمانیم از وقتی فهمیدم که درصد شرکت کنندگان تهرانی در انتخابات مجلس هشتم 30درصد واجدین شرایط بوده اند کمی از مردم تهران دلخور شدم . اما امروز که نتیجه آمار شرکت کنندگان را شنیدم خیلی مسرور شدم و از عمق جان پروردگار را سپاسگزاری کردم قاسم جان واقعا مردم پیچیده ای داریم، ولی باور من این است که ،خداوند دلهای مردم را نرم میکند و آنانرا سر صندوقها میکشاند. آخر مگر ممکن است ،خون چندصد هزار بهترین بندگان او تعالی ،بر زمین ریخته شود و حفاظت آن به عهده افرادی گذاشته شود که ممکن است براحتی اسیر خصلتهای شیطانی شده وتنبلی و سستی آنان ،باعث غفلتشان گردد و دشمن شاد گردنند. خوب به هر جهت باز ملت ما مورد لطف واقع شد و افتخاری دیگر آفرید و سپاسگزار خون شما بود. من هم دعا گوی این ملتم.


:: برچسب‌ها: انتخابات, افتخار
دست نوشته شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٧
نظرات

 

دست نوشته ای از شهید سید قاسم میرباقری:

به نام خدا

شنبه 12/11/64

از خیلی وقت پیش ها به فکر رفتن به جبهه بودم اما بعد از اعزام بچّه ها بوسیله ی کاروان کربلا این فکر در من اوج بیشتری گرفت . از این به بعد همش این درو اون در زدم تا یک جوری به جبهه برم تا اینکه دو سه روز بعد از اعزام کاروان شنیدم که یه اعزام به پادگان آموزشی در حال شکل گرفتن است،منم خودم و برای اعزام به پادگان آماده کردم که بعد از مدتی فهمیدم که این اعزام لغو شده.خودمونیم،خیلی پکر شدم.

از اون روز به بعد هی منتظر یک اعزام دیگه بودم تا اینکه در تاریخ1/11/64شنیدم که یک اعزام به پادگان دیگه براه افتاده،منم خودم برای این اعزام آماده کردم.اما سن من کم بود،برای همین هم به یکی از بچّه ها گفتم که یه جوری کارم و درست کنه،اونم گفت یک فتوکپی شناسنامتُ  رو بیار،من فرداش یه فتوکپی شناسنامه برداشتم و به مسجد رفتم و فتوکپی شناسنامه رو به مهدی دادم.

فرداش دیدم مهدی فتوکپی شناسنامه رو برام آورده امّا با کمی تفاوت و اونم این بود که سال تولد من و که 1349بود به1347تغییر داده بود و دو تا دیگه فتوکپی از روی همون فتوکپی گرفته بود.خلاصه فتوکپی های شناسنامه رو ازش گرفتم و بعد از چند روز دیگه همراه علی برای ثبت نام به پایگاه ابوذر رفتیم،وقتی که رفتیم توی اتاق پذیرش تقریباً شلوغ بود و بعد از مقداری انتظار نوبت ما شد و جلوی میز رفتیم،فرم و گرفتیم و پر کردیم.راستش پر کردن فرم هم کار حضرت فیل بود.

 

 

 

 

                            شهید سید قاسم و رفیق و همسنگر نزدیکش اوصالی

خلاصه بعد از یه یک ربعی فرما پر شد و تحویل دادیم.فتوکپی های شناسنامه و چهارتا عکس رو هم دادیم.حال دیگه تقریباً بیشتر کارا انجام شده بود و فقط مونده بود تحقیقات که منم اسم علی اوصالی و علی نژادخیر رو داده بودم.

خلاصه به هر جان کندنی بود تا روز اعزام خودم و مشغول کردم و خیلی فکر مشغولی داشتم تا اون روز به یاد موندنی رسید.شب گذشتش ساکم رو بسته  و به مسجد سجاد برده بودم تا فردا صبح به پایگاه ابوذر بریم.ساعت5/7بود که به پایگاه ابوذررسیدیم،

هنوز بچه هاجمع نشده بودن.کمی صبر کردیم تا اینکه بچّه های دیگه هم اومدن.حالا دیگه تقریباً طرفهای ساعت9بود که برای گرفتن لباس از نمازخونه بیرون امدیم و صف بستیم.صف کم کم جلو می رفت تا اینکه نوبت من شد...این پوتین،این لباس و شلوار،این گرمکن،اینم جوراب و زیرپیرهن و شورت و کمر.اینا وسایلی بود که به ما دادن.خودمونیم لباس و شلوار خاکی خیلی برامون بزرگ بود که اگر چهار پنج نفر دیگه هم می اومدن جا می شدن.بعد از پوشیدن لباسها و پوتین،سوار ماشین شدیم و به طرف پادگان به راه افتادیم که یک مرتبه دیدم تو خانی آبادیم،از ماشین پیاده شدیم و کمی راه پیمایی کردیم.مردم به سرمون نقل و نبات می ریختن و شیرینی پخش می کردن .این کار تا ساعت5/2،3ادامه داشت،بعد از اون سوار ماشین شدیم و به طرف پادگان راه افتادیم.ساعت4بود که به پادگان21حمزه رسیدیم.یه یک ساعتی اونجا موندیم،بعد بهمون گفتن برید خونه و شنبه ساعت2بعد از ظهر بیائید پادگان.

ما خیلی ناراحت شده بودیم چون یواشکی از خونه جیم شده بودیم و حالا می ترسیدیم اگه به خونه بریم دیگه نذارن بیائیم. برای همین هم هر کی به یه طرفی می رفت،یکی رفت قم خونه ی عموش و یکی هم رفت خونه ی خواهرش،خلاصه هر کی یه جایی رفت.روز شنبه بود که ساعت 10از خونه زدیم بیرون(من و علی اوصالی)ساعت11هم رسیدیم پادگان،رفتیم توی نمازخونه.بعد از اینکه ساعت12نمازو خوندیم به غذا خوری رفتیم و ناهار خوردیم.طرفهای ساعت4بود که اومدن تا ما رو به آسایشگاه ببرن.خلاصه بعداز چندین از جلو از راست نظام گفتن و بشین پاشو دادن ما رو به آسایشگاه بردن.به هرکس دو تا پتو و یه تخت دادن،تختخها هم دو طبقه بود.من و علی نژادخیر روی یه تخت خوابیدیم و علی اوصالی هم روی تخت بقل دستی ما.بعد از اینکه جا به جا شدیم ساعت5/5شده بود که برای خوندن نماز به نماز خونه رفتیم و بعدش هم به غذاخوری رفته و غذا خوردیم و بعد از مسواک زدن به آسایشگاه اومدیم.حالا دیگه ساعت20/8دقیقه است.بعضی ها دارن شوخی می کنن و بعضی ها هم دارن کتاب می خونن بعضی ها هم دارن خاطره می نویسن.

                                                            ساعت:20/8دقیقه                   امضا

                                                                                                               سیدقایم میرباقری

                                                                                                                

قال علی(ع):

اَفضَلُ النّاسَ مَن عَشَقَ العِبادَةِ.

برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد

 

 

                                                                                                                                                                                                                                


:: برچسب‌ها: دستنوشته شهید, دستکاری شناسنامه, علی اوصالی, علی نژاد خیر
زائر امام رضا(ع)
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٦
نظرات

      سر از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزیم شده بود برم پابوس آقا ، دوسه روز ی به زمان حرکت مونده، دلهره داشتم شاید به خاطر این بود که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم، بالاخره روز حرکت فرارسید همه در مسجد جمع شدیم ، بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حرکت کردیم .

         بیرون مسجد غوغایی بود یکی اسفند دود می کرد یکی قرآن بالای سر زائران گرفته بود که از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پرکرده بود داخل شدیم پدر شهیدی که همیشه در صف های نماز جماعت پیش قدم بود جلوی اتوبوس نشسته و در حال فرستادن صلوات بود ومابین صلوات به کسانی که داخل می شدند باگرمی برخورد می کرد صندلی های جلو زودتر پرشده بود در عقب اتوبوس چند صندلی خالی بودنشستم پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش روداشتن سفری بی خطر فرستاد وهین طورکه جمعیت صلوات می فرستاد اتوبوس حرکت کرد ، پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم کم کم از مسجد ومحل تجمع نمازگزان وخانواده های زائران دور می شد یم ،

      داخل اتوبوس مادر میرباقری را دیدم مادر یکی از شهیدان مسجدمون که ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت وماجرایش عجین شده با امام بود و من هر زمان نام امام رضا (ع) را می شنیدم ناخداگاه به یاد این شهید می افتادم در طول مسیر ماجرای شهید میرباقری ذهنم رو مشغول کرده بود به طوری که کمتر متوجه مسیر می شدم ، بالاخره به مشهدومحل اقامت که در حسینیه ای واقع در کوچه پس کوچه هایی که انتهایش به یکی از خیابان های اصلی منتهی به حرم می شد رسیدیم . مادروخواهرم به قسمت پائینی حسینیه که برای خانم ها مجهز شده بود رفتند من هم که خیلی بی تاب بودم بعد از اداب اولیه زیارت که از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود به سمت حرم حرکت کردم هنوز هم دلهره داشتم ودر راه ذکر می گفتم تا حرم را جلوی چشمانم دیدم اذن دخول را خواندم وداخل حرم مطهر شدم واقعا زیبا بود گویی بهشت در پیش رویم بودم غم هام رو فراموش کرده بودم وهمه غمم شده بود دیدن ضریح، از صحن قدس به صحن دیگر وداخل شبستان شدم خیلی شلوغ بود بعد از زیارت ونماز به داخل حیاط صحن گوهرشاد آمدم وناخوداگاه در گوشه درب اصلی صحن نشستم محو در زیبایی کاشی کاری وگنبد صحن گوهرشاد بودم که صدای لا الا الله نظرم را جلب کرددر گوشه ای از صحن جمعیتی انبوه داخل شده و تکبیر گووبه سمت حرم در حرکت بودند کمی جلوتر رفتم، مردم جنازه ای را برای طواف وتبرک به داخل صحن گوهرشاد آورده بودند،

    ناگهان به یا د ماجرای تشیح جنازه میرباقری افتادم ماجرا برمی گشت به سالها پیش سالهایی که کسی فکرش را هم نمی کردکه در محله شان فرزندی به دنیا بیاید که بعد ها باعث خیروبرکت محله شه ومردم حاجتشون رو از او بگیرند . در جنوب تهران ودر نزدیکی مسجد سجاد (ع) ومحله ای که به نام پر برکت مسجد، محله سجاد{1} نام گرفته بود، خانواده ای زندگی میکرد ، که از قشر متوسط ومتدین بودند.پدرخانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده اش رابه دینداری سفارش می کرد. آنها بعد از مدتی صاحب فرزند پسری می شوندو نام پسر قاسم می گذارند، قاسم بچه عجیبی بود وکارهایی می کرد که با سن وسال کم او مطابقت نداشت او دوران کودکی را پشت سر می گذاشت که تحولاتی در ایران شروع می شود که بعد ها انقلاب اسلامی نام می گیردقاسم در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت وهمین امر باعث رفت وآمد بیشتر ش با بچه های مسجد شده بود تا اینکه انقلاب اسلامی توسط امام خمینی (ره) صورت گرفت او هم مانند دیگران عاشق وگوش به فرمان امام شده، وبه جمع یاران امام امت می پیوندد او علاقه خاصی به اهل بیت (ع)وبویژه امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیداکردنش توسط امام رضا(ع) ارادتش به امام دوچندان کرده بود

    ماجرابه کودکی اش برمی گشت قاسم در کودکی زمانی که پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود وهمه دکتر ها جوابش می کنند مادرش هم که زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل می آمد ودر خلوت خود برای فرزندش دعا می کرد یک روزی که در گوشه مسجد درحال دعا ودل شکسته بود به امام رضا(ع) توسل و نذر کرد که اگرپسرش شفا بیدا کنداورا در راه دفاع از اسلام نذر کند . چندروز بعد او را به اصرار مادرش به مشهد مقدس می برند قاسم درصحن گوهر شاد و بین نماز ظهروعصر بودکه شفا یش راازامام رضا (ع) می گیرد.

  سالها از این ماجرا گذشته بود وانقلاب اسلامی توسط امام خمینی صورت گرفته ومردم طعم شیرینی انقلاب اسلامی را نچشیده بود ند که جنگ بر کشور تحمیل می شه و امام امت که همه وجود قاسم وهم مسجدی هایش ومردم بود دستور جهاد می ده وامتحانی سخت تر در پیش روی جوانان تازه انقلاب کرده والبته سربلند بیرون آمده قرار می گیره قاسم هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به جبهه های حق علیه باطل می شتابد تاهم نذر مادر راادا وهم فرمان امام را لبیک گوید قاسم هم مانند دیگران آرزو هایی برای خودوزندگیش داشت یکی از آنها این بو د که به زیارت کسی که سلامتی اش را از مدیونش بود برود و لی توفیق زیارت بردلش مانده بود، سیدقاسم در جبهه ها هم به خاطر از خود گذشتگی ومهربانی اش زبان زد خاص وعام بود رزمنده ها به اوعلاقه مند بودند . وواقعا عاشق اهل البیت (ع)و امام رضا(ع) بود ،. قاسم بالاخره در عملیاتی در فکه به درجه شهادت نائل می شود خبر شهادتش خیلی زود در محل می پیچد در محل غوغایی می شود همه مردم محل وکسانی که اورا می شناختند در محل ومسجد حاضروآماده استقبال از جنازه اش می شوند می شوند، اما جنازه اش به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی که تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش را داشت می رود، ودر حرم امام رضا (ع) طواف کرده وبعد ازبررسی های مجدد مسئولین متوجه اشتباه خود می شوند وبلافاصله جنازه را به تهران ومحله اش بر می گردانند بعد از یک تشیع باشکوه قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام می گیرد کسانی که ازماجرا ی سیدقاسم وامام رضا (ع)خبر داشتند رفتن جنازه میرباقری به مشهد را رابطه عاشق ومعشوق قلمداد کردند، گویی این ره راهی بود که قاسم را به سوی جاودانگی برد تا به همگان وفای مولایش رضا (ع) ثابت شودواین رسم عاشقی کسی که نظر کرده ونذر امام رضا(ع) است وهم اکنون مزارش در گلزار شهدا زیارت گاه عشاق ولایت است .

چه زیبا فرمودحافظ :

آنان که خاک را به هنر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

1-محله ومسجد امام سجاد(ع) در منطقه 17 امام زاده حسن (ع) خ سجادشمالی خ فروردین واقع میباشد .

2- این داستان واقعی و برگرفته از زندگی نامه وشهادت شهید میرباقری می باشد.

بیوگرافی شهید

نام شهید : سید قاسم میرباقری

فرزند : سید علی

تاریخ تولد : 1349

تاریخ شهادت: 1365/2/22

محل شهادت : فکه

 

قسمتی از وصیت نامه شهید سید قاسم میرباقری

باسلام ودرود خدمت حضرت ولی عصر (عج) ونائب برحقش امام خمینی وبادرود بررزمندگان کفرستیز بنده حقیر سخنی چند باامت حزب ا...دارم هرچند زبانم قاصر است از گفتن وقلم عاجز است از نوشتن در خواستم این است در پاسداری از خون شهیدان خود کوتاهی نکنید وامام رایاری کنید هرگزاوراتنها نگذارید چون تنها گذاشتن امام تنها گذاشتن اسلام وولایت است ودر نتیجه زیر پاگذاشتن دستور خداوند .

خدایا، خدایا ،تاانقلاب مهدی (عج) خمینی رانگهدار

والسلام                                     نویسنده : محمود جانقربانی

 


:: برچسب‌ها: زائر امام رضا (ع)
سید قاسم از زبان همرزمش
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٥
نظرات

شهید سیدقاسم میرباقری از زبان یکی از همرزمانش:

 

 


آقا سیدقاسم نور بود وچهره ی معصوم و پر نورش قبل از عملیات نشان شهید شدنش را می داد و آن قدر ذوق و شادی و اراده در وجودش بود که هرکس چهره ی ایشان را می دید خستگی و سستی از انسان خارج می شد و آرامش خاصی می گرفت.ارتباط با خدا را بسیار دوست می داشت.همیشه قبل از اذان صبح و ظهر و مغرب وضو می گرفت و در مسجد حاضر می شد. یک قرآن جیبی کوچکی داشت.قرآن و نمازهای مستحبی می خواند و بعد از هر دعا چهره اش برافروخته و چشمانش اشک آلود بود.چند روزی بود که در گروهان نماز جماعت خوانده نمی شد.آقا سیدقاسم پیش قدم شد و خود جلو ایستاد و امام جماعت شد و بچه ها پشت سرش اقتدا کردند.با آن روح بالای روحانی نماز را خواند ودعای فرج را خودش خواند،همینکه چند روزی گذشت مسئله جا افتاد،دیگر خودش دیرتر می آمد که بچه های دیگر جلو بایستند...مثل اینکه شهدا همدیگر را می شناختند و با بچه هایی که شهید شدند دوست بود و با هم مزاح می کردند.من چندین بار به دوست شهیدم سید ساجدی گفتم که این سیدقاسم مثل حضرت قاسم است.هم از لحاظ سن سال و هم از لحاظ اخلاقی و...و می دانستم که ایشان شهید می شود،رسم این بود که قبل از شروع غذا بچه ها دعا می خواندند و همه آمین می گفتند.

دعای همیشگی آقا سیدقاسم این بود:خدایا مرگ ما را شهادت در راهت قرار بده.

در همه ی کار های خیر پیش قدم بود.توزیع غذا،آماده کردن اردوگاه و...دلسوز بود برای بچه ها.یک شب من خوابیده بودم و رویم باز بود،در حین خواب دیدم یک نفر پتو به رویم انداخت،نگاه کردم دیدم سیدقاسم بود.در اتوبوس هنگام آمدن به پادگان با صدای بلند سرود می خواند و به بچه ها روحیه می داد.

((یادش گرامی))

 

 


:: برچسب‌ها: آقا سید قاسم نور بود
مهمان
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٤
نظرات

       قاسم جان سلام، امروز حتما سرت شلوغ بوده آخه خاله ات آمده ،آره خاله سکینه عمر دنیائیش تمام شد وکوچ کرد به سوی شما ، امروز پنجشنبه چهارم اسفند سال نود در گلزار شهدای یافت آباد در نزدیکی تو بخاک سپرده شد خداوند رحت واسعه اش را نثار او کند .

     یادم نمیرود آن شبی که خانه خاله سکینه مهمان بودیم ،تو داشتی دوره آموزشی ات را در پادگان 21 حمزه میگذراندی و آن شب آمده بودی مرخصی ،در هنگام گفتگو من گفتم ما چهار برادریم زشت است جنگ تمام شود و هیچ یک از ما شهید نشود آخر ما ساداتیم و شهادت در نسل ما همیشه جاری بوده و تو یک باره از جایت پریدی وخودت را جلو انداختی وارد گفتگو شدی وبا سر و صدا گفتی که شماها که خانواده دار هستید من من شهید میشوم .همه خندیدیم ،شاید برای این بود که تو از همه کوچکتر بودی و هنوز پایت به جبهه هم باز نشده بود و حالا ادعای شهادت میکردی ،اما تو راست گفتی و به ادعایت لباس عمل پوشاندی و مدعی باقی ماندیم.

برادر جان امشب غریب نوازی کن خاله امشب احساس غریبی میکند آنچنان از او اسقبال کن و همراهیش نما که دیگر یاد عالم دنیا هم نکند.


:: برچسب‌ها:
مختصری از زندگی شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢
نظرات

مادر شهید سید قاسم میرباقری 

 

 

 

مختصری کوتاه از زندگی نامه ی شهید سیدقاسم میرباقری:

تابستان گرم سال1349پنج شنبه چهارم مرداد ماه،محله ایی در جنوب غرب تهران (امامزاده حسن)در خانه ای محقر ولی پر ز نور و گرم به گرمای ایمان هنگام اذان ظهر کودکی از سلاله زهرای مرضیه که نسب به سید الساجدین و سید الشهداء میبرد پا به عرصه وجود گذاشت.

نامش سیدقاسم،عمه خانم قابله ایی که او را بدنیا آورد نقل میکرد سید هنگام تولد  در پرده ای نازک بود . او این پرده را به عنوان تبرک خشک کرد و به سه زن نازا داد هر سه باردار شدنند آنهم پسر و اتفاقا از شیر مادر سید خوردند و با هم برادر شیری شدند یکی مصطفی کلانتری و دیگری سید حسین ترابی و سومی که نامش یادم نیست و همه آنها امروز جزو شهدایند. القصه  پدرش سید علی ،کارگری زحمت کش و بسیار معتقد و مومن و مبادی به آداب دین و احکام شریعت بود و مادرش ربابه ، زنی مومنه وخانه دار، سید قاسم فرزندپنجم(آخر) خانواده بود. مادر نقل میکند شب قبل از تولد سیدقاسم در عالم رویا دیدم خانم مجلله ایی با چهره نقاب زده به من نزدیک شد و چوب دستی خود را دور سر من چرخاند رفت  و سیدقاسم ظهر هنگام اذان به دنیا آمد و هنگام تولد نیز در پرده ای قرار داشت.

سال های کودکی سیدقاسم تحت نظام خانواده ی مذهبی می گذشت.پدر به شدت مقید به حرام وحلال بود.با سختی و مشقت فراوان کار می کرد.به حق الناس توجه داشت و مراقب بود که مبادا لقمه ی حرامی بر سر سفره ی خانوانده بیاید.ایام کودکی به سختی گذشت،در پنج سالگی پس از طزریق یک آمپور دچار فلج اطفال شد و یک پایش دیگر قدرت حرکت نداشت.والدینش سه ماه به تمام مراکز درمانی مراجعه و نهایتا پزشکان آنان را جواب کردند و کفش طبی مخصوص فلج اطفال برای او تجویز کردند.در این سه ماه رنج بسیاری کشید،رنجی جانکاه.حرکت با کفش مخصوص بسیار سخت و رنج اور بود.مادر تحمل درد کشیدن فرزندش را نداشت،پس از ناامیدی از اطیا عازم مشهد مقدس شدند و سیدقاسم دخیل به امام رضا(ع) و با ریسمانی به پنجره ی فولاد بسته شد.

در هنگام نماز سیدقاسم به خواب می رود،هنگامی که از خواب برمی خیزد مرتب می گوید:آقا کو؟آقاکو؟

پدر از سیدقاسم می پرسد کدام آقا؟

او در جواب می گوید:آقایی به من گفت بلند شو.من گفتم نمی توانم.گفت:نه می توانی،بلند شو.

شهید در ایامی که فلج بود

پدر که قضیه را فهمید بدون اینکه مردم متوجه شفا یافتن سیدقاسم بشوند او را در آغوش گرفته و از میان جمعیت خارج کرد و در محیط خلوت او را بر زمین می گذارد و سیدقاسم برای اولین بار بعد از سه ماه بر زمین بدون کفش های طبی می ایستد و آرام آرام گام بر می دارد و بدین وسیله پایی که مدت ها هیچگونه حس و حرکتی نداشت و بسیار لاغر شده بود با عنایت امام رضا(ع) دارای حس و حرکت شد.

 

 

آری او شفایافته ی امام رضا(ع) بود.

 

نویسنده:برادر زاده ی شهید سیدقاسم میرباقری

فهیمه السادات میرباقری            7/12/90           

منبع:مادر شهید                                        


:: برچسب‌ها: سرگذشت, شفا یافتن
دوستانت
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/۱
نظرات

چندی پیش آمده بودم سر مزار شریفت، افراد مختلفی رو دیدم میان حمد و سوره ای میخوانند و حرفی میزنند و میروند .ناقلا ،خیلی رفیق پیدا کردی ،برای همینه که مارو تحویل نمی گیری؟ سرت شلوغ شده ،برادری از یادت رفته، از اینطرف اون طرف بگوش میرسه کار راه انداز شدی و تو خواب آدمها میری ، آدمهائی که اصلا تو رو نمشناسند باهاشون رفیق میشی ،مشکلاتشون حل میکنی اونا هم پرسان پرسان جاتو پیدا میکنند و میان زیارت ،حمد و سوره ای می خونند و تشکر می کنند و میرن .باشه دادش جون ،ما که بخیل نیستیم ،تو از همون اولش هم جلوتر از ما بودی حالا که دیگه جای خود داره، اون وقتها هم مهربون بودی و با عطوفت پس هر چه میتونی کمک کار مردم باش که بهترین عبادت کمک به بندگان خداست .آره شهید زنده است . تو که در زمان حیات دنیائیت برای مردم مفید بودی حالا هم تا دست میرسه خدمت گذار خلق خدا باش.


:: برچسب‌ها:
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
از راه مانده ای که سخت نیازمند توجه و دستگیری و هدایت شهیدان راه یافته به درگاه حق است.

سید حسن میرباقری
نویسندگان
آرشیو مطالب