موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
صفحات
دیگر موارد

پایگاه جـامع محض رضا
وب سايت ختم قرآن مجيد
href="http://ww تماس با مدیر تماس با مدیر
درد دلی دیگر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/٢۳
نظرات

شهیدان روزنه ای از نورند که راه ارتباط با همه زیبائی ها را به روی ما می گشایند یا بهتر بگویم این راه دائم گشوده را می نمایند . 

    قاسم جان این سالهائی که بر من گذشت سالهای غبطه و حسرت بود  سالهائیکه ماندمو سکون خویش را دیدم سالها ئیکه شما در حال اوج گرفتن هر چه بیشتر بودید ،بسیاری خیال میکنند که شهیدان مرده اند و ما ،بعد شما مشغول زندگی کردنیم. 

 

هر زمان بر سر مزازر پاک و پر نور شما شهیدان می آیم با تمام وجود می یابم که ما فراموش شدگانیم  و تنها شما شاهدان شهید، هر روز بر حیاتتان و زندگی وحضورتان افزوده میشود. خوب مگر نشانه زندگی، بودن و رابطه برقرار نمودن با دیگران نیست . بله همین است با دیگران بودن و غم مردم خوردن و شنیدن غمها وگرفتاریها و سنگ صبور دردها بودن وحلال مشکلات بندگان خدا و گرفتاران جهالت نفس خویش بودن  است.  

 خوب جان برادر حالا تو خود قضاوت کن تو زنده ای یا ما ، دردمندان بیشتر بسوی تو می آیند یا ما ،تو بیشر درد دردمندان را با شفاعت هایت در محضر حق تعالی حل میکنی یا ما ،تو بیشتر غمخوار دیگرانی یا ما ....


:: برچسب‌ها:
مصاحبه رادیویی عموی سید قاسم
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/۸
نظرات
 
 
    آسید قاسم از خانواده ایست که شهادت در آن سابقه ای دیرین دارد. او از نسل سیدالشهداء است .عمویش هم در زمره شهیدان بزرگ دفاع مقدس است. متن زیر قسمتی از مصاحبه اوست.
 
 
 
  • شهید سید رضا میرباقری فرزند سیدحسین در تاریخ 10/6/1319 در فیروزآباد صدوق چشم به جهان گشود. وی در زمان جنگ تحمیلی به عنوان بخشدار میبد به جبهه اعزام گردید و در عملیات رمضان درمنطقه دهلران در تاریخ 12 آبان 1361 در سن 42 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گردید. تربت پاکش در گلزار شهدای فیروزآباد صدوق زیارتگاه عموم است. بخشی از مصاحبه رادیوئی وی در جبهه به شرح زیر می باشد:

 

اینجانب سید رضا میرباقری اعزامی از میبد تقریباً حدود دو ماه است که به جبهه اعزام

شده ام و انگیزه من اداء دین بخدا و رسول و دین مبین اسلام و پاسخ به دعوت صدای

هل من ناصر ینصرنی قائد عظیم الشان خمینی کبیربود و به جبهه آمدم تا در این راه چند

قطره خونی که دارم و تنها چیزی که سرمایه من هست یعنی جانم را فدا کنم.

بهره های که از جبهه برده ام از حد و حساب خارج است. چنانچه من خودم فکر می کنم

تنها زندگی من در همین دو ماه بوده باشد و بقیه عمرم جز خور و خوابی بیش نبوده

است و شاید از معنویت و انسانیت قدری دور بوده ام ، واقعاً در اینجا تنها چیزی که حاکم

نیست و تنها چیزی که افکار و تخیل انسان را مشغول نمی سازد مادیات است و در

عوض تنها چیزی که حاکم است معنویت و عبودیت است ، جبهه دانشگاهی است که

استادانش جوانان 14-15 ساله ای هستند که با کلیه حرکات خودشان مخصوصاً راز و

نیازهایشان افرادیکه معصومند و بعضاً به سن تکلیف نرسیده اند آنچنان با خدا راز و نیاز

می کنند ، علی وار و علی گونه ،که ما ها را به شرم میدارند که بخواهیم با خدا صحبت

کنیم ، ماهائیکه عمری در گناه و معصیت بسر برده ایم و از اینکه انقلاب مان این توفیق را

برای ما بوجود آورده که به جبهه بیائیم و خود را بسازیم خدا را شاکر و سپاسگذاریم ، از

کلیه مردم در پشت جبهه می خواهم که هیچ موقع خودشان را از جبهه دور نداند و

همیشه در تمام لحظات خودشان را برای جنگیدن در راه عقیده اشان که همان عقیده به

اسلام و عقیده به مکتب می باشد آماده باشند و در راه اعتلای کلمه توحید و گسترش

پرچم توحید در سرتاسر گیتی تا آخرین قطره خون خود از پای ننشیند و مشت محکمی

به دهان یاوه گویان ، منافقین و مستکبرین جهان کوبیده باشند.


:: برچسب‌ها:
عموی شهید سید قاسم
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/٧
نظرات

           سید قاسم دو عمو داشت. سید کاظم و سید رضا میرباقری که بخشدار میبد یزد بود . مطلب زیر توسط یکی از همرزمان شهید سید رضا بنام دکتر سید جلیل میر محمدی میبدی در وبلاگ شخصی ایشان نگاشته شده است که عینا به اینجا انتقال یافته است.

 

سردار اخلاص و ایثار؛ شهید سیدرضا میرباقری

از زمان اعزام به جبهه، چهره‌ای دوست داشتنی و جذاب که از همه مسن‌تر به‌نظر می‌رسید توجهم را به خود جلب کرده بود. او اولین بخش‌دار میبد بود. اسمش سید رضا میرباقری و اهل فیروزآباد رستاق بود. بی اغراق، اخلاص از سر و رویش می‌بارید؛ این را همه میبدی‌هایی که در جبهه با او حشر و نشر داشتند تصدیق می‌کردند.

یادم هست در پادگان اهواز دوربین به دست در بین بچه‌ها عکس یادگاری می‌گرفتم. شهید میرباقری صدایم کرد و گفت: سید! یک عکس از من بگیر که اگر شهید شدم جلوی تابوتم نصب کنند. خندیدم! گفت: نخند سید! می‌ترسم شهید شوم و تنها عکس موجودم که با کراوات است را جلوی تابوتم نصب کنند! عکسی بگیر که به یادگار بماند…

 

عکسی که از شهید میرباقری گرفتم

وقتی در پادگان غدیر که همان دانشگاه جندی‌شاپور بود اعلام شد نیروهای جدید جهت دریافت اسلحه بر اساس اسامی ‌مندرج در لیست اعزامی ‌به اسلحه‌خانه مراجعه کنند، شهید میرباقری متوجه شد اسمش در لیست نیست ظاهرآ با توجعه به موقعیت اجتماعیش مصلحت را در این دیده بودند که کارهای اداری مشغول شود. وقتی همه اسلحه شان را گرفتند دیدند که شهید میرباقری با اوقات تلخی هر چه تمام تر به فرمانده مراجعه و گفت: من از کارهای اداری و این کاغذها فرار کرده ام تا بتوانم به عنوان یک رزمنده اسلحه به دست دینم را به امام و کشورم ادا کنم. اسلحه ام را بدهید ولی هر کمکی که دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. خلاصه به هر شکلی بود اسلحه را گرفت و برگشت به سمت فرمانده و لیستها و برگه های اداری که تحویلش بود را دوباره پس گرفت.

روزها از پی هم می‌گذشت تا اینکه نامه ای از طریق همسرش به دستش رسید . داخل پاکت نامه، عکسی از دو فرزندش که در پارکی در کنار هم ایستاده بودند وجود داشت. شاید ثانیه ای بیشتر طول نکشید که عکس را به یکی از رزمندگان داد و تا لحظه شهادت دیگر سراغی از آن عکس نگرفت. بعدها گفته بود: نمی‌خواستم چهره معصوم و مظلوم بچه هایم باعث سست شدن اراده ام در شرکت در عملیات پیش رو شود.

 

عکسی که برای شهید میرباقری ارسال شده بود/ سید احمد و سید امیر میرباقری

بعد از چند ماه و کسب آمادگی لازم به سمت استان ایلام و شهرستان دهلران عزیمت نمودیم. در خط مقدم مستقر شده و شروع به  ساخت خاکریز و بر پا نمودن چادرهای صحرایی نمودیم. چند روز بعد از طرف فرمانده تیپ نجف اشرف –شهید احمد کاظمی- اعلام زمان عملیات جهت آمادگی هرچه بیشتر رزمندگان شد. شب موعود فرا رسید. هوا کاملا صاف و بدون هر گونه ابری بود. نزدیکی های مغرب، نماز جماعت سه چهار نفره ای را به امامت شهید میرباقری اقامه کردیم. در رکعت سوم نماز بودیم که ناگهان آسمان شروع به غرش و بارش شدید باران نمود. آن قدر باران شدید بود که برای اقامه نماز عشاء مجبور شدیم هر کداممان زیر یک پتو پناه بگیریم.

رکعت دوم نماز عشاء بود که پتوها آن قدر خیس و سنگین شده بودند که ترجیح دادیم بدون آنها به نمازمان ادامه دهیم. باران همچنان به شدت و بی وقفه می‌بارید. رودخانه ای که تا چند دقیقه قبل خشک و بی آب بود ناگهان سیلی بنیان افکن به راه انداخت که قریب سیصد نفر از رزمندگانی که در کف رودخانه مستقر شده بودند را در کام خود فرو برد و فرسنگها دورتر اجساد مطهر آنها را بر جای گذاشت.

زمین پر از گل و لای، چادرها خیس خیس، لباس رزمندگان غرق در آب و تجهیزات و مهمات همه از باران خیس شده بودند. کم کم خبر پیچید که به خاطر این باران غیرمنتظره و سیل عظیم، عملیات لغو شده است. بچه های گروهان ما در یک چادر نسبتا بزرگ و خیس دور هم جمع شده بودند. همه ناراحت! بعضی چشم ها اشک بار. حتی بعضی ها بلند بلند گریه می‌کردند که ای خدا بعد از چند ماه انتظار عملیات و کلی آموزش و کوهنوردی و سینه خیز و تلاش حال خبر داده بودند که عملیات لغو شده است.

همان طور که هر کسی در لاک خودش فرو رفته و ناراحت بود ناگهان شهید میرباقری تمام قامت ایستاد و پیشنهاد داد بچه ها بیایید برای انجام شدن عملیات دست به دعا برداریم و با همدیگر دعای توسل بخوانیم شاید فرجی حاصل شد. کسی کتاب دعا همراهش نبود. شهید میرباقری خودش شروع کرد به نام بردن از چهارده معصوم و بچه ها یا وجیها عندالله… را با چشمانی اشکبار و سینه ای پر سوز زمزمه می‌کردند.

از پیامبر(ص) شروع کرد. نام امیرالمومنین، نام حضرت زهرا(س) و … هر چه به آخر دعا می‌رسیدیم سوز و گریه بچه ها بیشتر و بیشتر می‌شد. به حق خدا همین که شهید میرباقری نام مقدس امام زمان(عج) بر زبان جاری نمود و این فراز از دعا به یا وجیها که رسید ناگهان عزیز الله زارعی که معاون گروهان بود با سر و روی غرق در باران با خوشحالی وارد چادر شد و از همه خواست به سرعت جهت انجام عملیات از چادر بیرون زده و در پشت خاکریز مستقر شوند.

عجب لحظاتی بود! اشک صورت همه رزمندگان را پوشانده بود. گریه امان همه را بریده بود. بچه ها شهید میرباقری را مثل یک شمع در بر گرفتند و صورت نازنین او را غرق در بوسه می کردند. لحظات ناب معنوی عجیبی بر چادر حکمفرما شده بود. همه همدیگر را در آغوش میکشیدند. از هم حلالیت می‌طلبیدند. به همدیگر وعده دیدار در بهشت وشفاعت می‌دادند.

محمود امامی ‌در حالی که خودش خوشحال از خبر شروع عملیات بود با صدای بلند رو به رزمندگان گفت: بچه ها عروسی رفتن که گریه نمی‌خواهد. مثل مرد به دل دشمن خواهیم زد و امان دشمن را خواهیم برید. آماده شوید. به حول و قوه الهی پیروز می‌شویم.

در آن هوای سرد آبان ماه ایلام و با لباسهای خیس و در زمین گل آلود هر نسیمی‌که می‌وزید سوز شدیدی در وجودمان ایجاد می‌کرد. حدود ساعت ۱۱ شب به سمت خاکریز دشمن حرکت کردیم. تاریکی محض بر منطقه حکمفرما بود. پشت سر هم در یک زنجیره بزرگ ۹۰ نفره به جلو می‌رفتیم.

حدود ساعت ۴ صبح به خاکریز دشمن رسیدیم. دشمن تا بن دندان مسلح به شدت مقاومت می‌کرد. یادم نمی‌رود بالای یک تپه یک عراقی دوشکا به دست بچه ها را مثل برگ خزان روی زمین می‌ریخت. به شدت زمینگیر شده بودیم. ناگهان رزمنده ای از بچه های اصفهان در حالی که اسلحه اش را به روی زمین گذاشت سینه خیز روی گل و لای ها از پشت تپه به سمت آن عراقی حرکت کرد. چند لحظه بعد با فرو بردن سرنیزه اش در پشت گردن آن عراقی رگبار دوشکا خوابید و راه را برای پیشرفت بچه ها باز کرد. نزدیکیهای صبح خاکریز را شکسته و نمازمان را با پوتین و لباس گل آلود در سنگرهایی که با سرنیزه خودمان کنده بودیم خواندیم. بعد از نماز برای ادامه عملیات به خط شدیم. چند صد متری بیشتر جلو نرفته بودیم که در روبروی مان روی تپه نسبتا بزرگی با مقاومت شدید عراقی ها مواجه شدیم.

مثل نقل و نبات بر سرمان گلوله می‌بارید. در جلوی تپه میدان مین وسیعی دشمن ایجاد کرده بود. این را از آنجایی فهمیدیم که دیدیم ناگهان پای راست شهید میرباقری با انفجار یکی از مینها قطع شد. همه در پشت تپه زمینگیر شده و مترصد فرصت مناسب برای حمله بودند. تا نزدیکی های عصر هیچ کاری پیش نرفت. این وسط شهید میرباقری با پای قطع شده و خونریزی فراوان ساعتها در میدان مین باقی مانده بود و توام با ناله ذکر یا زینب بر زبانش جاری بود.

ناگهان محمود امامی‌ را دیدیم که در آن وانفسا به سمت شهید میرباقری دوید و با پنجه های قدرتمندش او را روی شانه گذاشت و به سمت ما دوید. چند قدمی‌بیش به جلو نیامده بود که ناگهان با صدای انفجاری متوجه شدیم که محمود هم به روی مین رفت و پای دیگر شهید میرباقری نیز با این انفجار قطع شد.

بچه ها با دیدن این صحنه خونشان به جوش آمد و با اذن فرمانده از حالت پدافند به حالت حمله آرایش گرفته و ساعتی بعد تپه با صد و شانزده اسیر عراقی که حتی یک فشنگ را هم جا نگذاشته بودند به دست بچه ها فتح شد. جالب بود که در میان اسراء عراقی، اتباع سودان، سومالی و مصر هم حضور داشتند.

پس از تصرف تپه مذکور بچه ها بر بالین شهید میرباقری حاضر شدند اما متوجه شدند در اثر خونریزی زیاد، روح بلند شهید میرباقری به ملکوت اعلی پیوسته است و این گونه بود که غم فراق این شهید بزرگوار تا ابد بر دل همه دوستان و همرزمانش باقی ماند.

در بیمارستان کاشانی اصفهان بستری بودم که خبر تشییع جنازه اش را در روزنامه دیدم. عکس جلوی تابوتش متاسفانه همان عکسی بود که او اصلا تمایل نداشت در جلوی تابوتش نصب شود اما بعدها هر کجا عکسی از شهید میرباقری دیدم همان عکسی بود که به تقاضای آن شهید در پادگان اهواز از او گرفته بودم.

روحش شاد و یادش گرامی

یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ساعت: ۲۳:۰۴ نویسنده دکترسید جلیل میر محمدی میبدی

۲۰ Comments on “سردار اخلاص و ایثار؛ شهید سیدرضا میرباقری”

  • محمود تشکری بافقی wrote on ۱۸ آذر, ۱۳۹۲, ۱۸:۲۲

    آقا سید سلام ،حق مطلب را خوب ادا کرده اید .خداوند به شما جزای خیر دهد. برادر بزرگوار آقای میرباقری می دانست که فردا شهید می شود زیرا ایشان پس از دعای توسلی که شب در جمع ما خواندند از همه حلالیت طلبیدند و گفتند که من فردا شهید می شوم .در ساعات اولیه صبح عملیات ایشان ازینکه شهید نشده اند ناراحت بودند . گریان و منتظر ،آنچه وی خواسته بود حق تعالی اجابت کرد و به فیض شهادت قبل از غروب آن روز نایل آمدند


:: برچسب‌ها:
نامه شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۱٠/۱
نظرات

نامه سی و یکم فروردین 65       

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به حضرت ولی عصر(عج) و نائب بر حقش حضرت امام خمینی و با سلام خدمت  شما عزیزان ،انشاء الله که حال همگی شما خوب باشد و ملالتی نداشته

باشید و اگر احوالات اینجانب را خواسته باشید ملالی جز دوری شما نیست. و بحمد الله ناراحتی ندارم.سلام مرا به تمام فامیل برسانید.

   

من الان در اردوگاهی در کنار رود کرخه می باشم.جایی کهبرادر بزرگترم سید حسن در آن دژبان بود را نیز دیده ام.براستی که جای همه ی شما خالی شب هایی که دعای کمیل یا توسل خوانده می شود بچّه ها عجب حال و هوایی دارند،عجب گریه هایی می کنند.آدم حال می کند،واقعا که جای همه ی شما خالی.

 نمی دانم که در تهران چه خبر است ولی اینجا واقعا دانشگاه حسین(ع) است.بچّه هایی که با این دو اعزام اخیر به اینجا آمدند غوغایی به پا کردند که تماشایی است و زیادی نیرو به حدی است که جایی برای خوابیدن ندارند(روز اوّل که اینطور بود)حالا هم که اینجا هستیم حتی لشکر در گردان های خود نیروهای اضافه هم آورده و این جای شکرگذاری در برابر خداوند متعال را دارد.دیگر عرضی ندارم.مرا به خاطر ناقص بودن نامه ببخشید.   

                                                                    والسلام

به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی کفار   «و من ا...التوفیق»    

                                                           امضا

                                                          سیدقاسم میرباقری

                                  اردوگاه-اندیمشک --سیو یکم فروردین  65 13                           


:: برچسب‌ها:
نامه شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/٢٧
نظرات

                                                            بسم تعالی 

نامه 10 فروردین سال 65

  با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران،امام خمینی و با سلام بر حضرت ولی عصر(عج)تعالی و فرجه الشریف.

  

 

سلام علیکم،سلام به شما مادر و برادر و خواهر عزیز.امیدوارم که حال همه ی شما خوب باشد و انشاالله که کسالتی نداشته باشید.اگر از حالات اینجانب حقیر خواسته باشید بحمدالله خوب است.

خب،بعد از همه ی این تعارفات می خواهم برایتان بگویم که چطور به اینجا رسیده ایم و سر انجام کارمان در اینجا چه خواهد شد؛در ساعت ۸ روزنهم فروردین،وقتی به پادگان رسیدیم جای شما خالی،حسابی علافی کشیدیم تا ظهر همان روز و بعد از خوردن غذا به پادگان ولی عصر برای اعزام رفتیم و در ساعت۰۳:۲۱ بعد از خوندن نماز و کشیدن کلی علافی بالاخره در ساعت هفت و نیم شب سوار ماشین شده و به طرف اندیمشک به راه افتادیم و در ساعت نه ونیم روز  دهم فروردین به پادگان دوکوهه رسیدیم و بعد از بازرسی شدن ساک ها وارد پادگان شدیم و مستقیما به آسایشگاه آمده و مشغول به استراحت شدیم و الان که در حال نامه نوشتن برای شما هستم از نماز برگشته ام و جای شما خالی اینجا حسابی گرم است،گرمای اینجا به حدی می باشد که بعضی از بچه ها با زیرپوش استراحت می کنند و اما درباره ی جواب نامه ی ما در حدود ده الی پانزده روز اینجا ماندگار هستیم و شما می توانید در این مدت جواب نامه را بدهید و ضمنا هنگام فرستادن نامه ۲عدد فتوکپی شناسنامه را به همراه آن بفرستید و ضمنا شماره تلفن کارخانه ی آقاحسین و احمدآقا و اگر توانستید شماره تلفن مدرسه را نیز برایم بفرستید.

دیگر حرفی برای گفتن ندارم.به امید پیروزی رزمندگان  اسلام و نابودی کفار و ظهور هرچه  سریع تر آقا امام عصر(عج)

 

                                                                                                (و السلام)

                                                                                                                                                                                                                 »و من الله توفیق«

                                                                                                    امضا

                                                                                                                                                                                          سیدقاسم میرباقری-دوکوهه

                                                                                                 10/1/سال65


:: برچسب‌ها:
نامه 12 فروردین سال 65 شهید- شناسنامه شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/٢٧
نظرات

                                                               بسم تعالی         

         با سلام و درود بر حضرت ولی عصر(عج) و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام بر تمامی شهیدان راه خدا و با سلام بر مادر و خواهر و برادران عزیز و با سلام بر معصومه خانم،سمیه خانم و سعیده خانم و با سلام بر احمدآقا آقا مهدی و هادی آقا.انشاالله که حال همه ی شما خوب باشد و کسالتی نداشته باشید و اگر احوالات اینجانب را خواسته باشید بحمدالله خوب و سلامت هستم.                                                                اگر که ننه خانم از یزد برگشتند سلام گرم گرم گرم مرا به او برسانید و بگویید که مواظب باشد نسوزد زیرا سلام هایی که ما می فرستیم با دمای۰۲،۰۳درجه ی هوای اینجا همراه است.(انشاالله که این شوخی ما را به بزرگی خود ببخشید)البته یکی دو روز است که هوای اینجا بدجوری بارانی شده و هوا به قدری خنک است که ما پتو روی خود می اندازیم ولی کم کم این خنکی هم به گرمای 20،30درجه تبدیل خواهد شد.      

غرض از نوشتن این نامه جویا شدن احوالات شما و خبر رسیدن شناسنامه به دستم بود ولی من در نامه نوشته بودم که فتوکپی شناسنامه را بفرستید ولی شما خود شناسنامه را هم برای من فرستادید.خب عیبی ندارد سعی می کنم که شناسنامه را به وسیله ی یکی از بچه ها به دست شما برسانم و شاید هم کسی را پیدا نکنم که شناسنامه را به دست شما برساند و در این مورد ناراحت نباشید.دیگر حرفی ندارم.

                                                                                        و السلام

                                                                                   سیدقاسم میرباقری

                                                                                 دوازدهم فروردین1365

                                                                                  (و من الله توفیق)

                                                    به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی کفار

(جواب نامه را ندهید زیرا محل استقرار ما معلوم نیست و امکان دارد یکی دو روز دیگر به خط اعزام شویم)

احتمالا ما را به فاو می برند.

»ضمنا تا آنجا که می توانید حدیث پشت نامه را حفظ و به دیگران هم بیاموزید«


:: برچسب‌ها:
شجره نامه شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/۸
نظرات

            شجره نامه شهید

     حضرت آیت اله سید مرتضی حسینی  فیروزآبادی پسرعموی پدربزرگ سیدقاسم صاحب کتاب عنایه الاصول فی شرح الکفایه الاصول و کتاب فضایل الخمسه من الصحاح السنه و غیرها

 

 

و نیز کتاب السبعه من السلف از بزرگان و مراجع عظام نجف که فرزند حضرت آیت الله سید محمد حسینی فیروزآبادی که ایشان نیز از آیات و اعاظم بزرگ نجف اشرف بوده اند در مقدمه ی کتب خود سلسله نسب گرامی ایشان را به امام سجاد رسانده اند. لذا نسب سید قاسم چنین است:

                         سید حسین پدر بزرگ شهید سید قاسم

سیدقاسم فرزند سیدعلی بمان،فرزند سید حسین،فرزند سیدعلی،فرزند سید محمدباقر (معروف به میرک)،فرزند سید حسین  فیروز آبادی است و نام  مبارک اجداد دیگر سیدقاسم تا قبل از امام سجاد علیه السلام در دست نیست. ولی بنابر آنچه  دو مرجع بزرگوار فوق الذکر عنوان نموده اند به یکی از شش فرزند امام سجاد علیه السلام (به غیر از امام باقر (ع) ۱-القاسم۲-زید الامام الشهید۳-عبدالله باهر۴-علی الاصغر ابوالحسن۵-الحسین الاصغر۶-عمر الاشرف می رسد.

   سیدقاسم از خاندانی بزرگ و پر جمعیت و اهل علم است.علاوه بر آنچه از قول آن   دو مرجع بزرگوار نقل شد.وبر اساس آنچه از  پیران سالخورده و در افواه مردم منطقه رستاق یزد و نیز روستای فیروزآباد(روستایی در نزدیکی شهر یزد که زادگاه پدر و اجداد سیدقاسم می باشد).شایع است که چهار سید بزرگوار در گذشته های دور از  کوه های خرانق به پایین آمدند و هر یک به سویی رفتند و جد سیدقاسم به سمت سرزمین رستاق آمد و ماندگار شد و سادات میرباقری فیروزآبادی،فیروزآبادی و فقیه زاده فیروزآبادی و مجتهد زاده فیروزآبادی همه از نسل او هستند.

            کوه های خرانق در  شمال استان یزد و نزدیک شهرستان طبس در جنوب خراسان واقع شده است.

       یحیی بن زید بن علی بن الحسین (امام سجاد علیه السلام) پس از شهادت پدر بزرگوارشان(زید بن علی)در کوفه برای ادامه  مبارزه به همراه برادران،برادرزادگان و اقربا و یاران پدرش در طول مدت مبارزه با حاکمان دست نشانده ی امویان به مناطق طبرستان و دیلمان و نیشابور و سبزوار  و گنبد کابوس و ری و خراسان که پایگاه شیعیان بودمهاجرت نموده و سال ها  مبارزه کرده و سرانجام در جمعه ماه شعبان سال ۵۲۱قمری در ایام حکومت ولید بن یزید لعنهم الله به شهادت رسید و در بلخ (جوزجان) به خاک سپرده شد که مزار ایشان زیارتگاه شیعیان آن سامان است.

   به احتمال قوی اجداد سیدقاسم جز یاران یحیی بوده که پس از شهادت او به جهت حفظ جان و از طریق خراسان و کوههای خرانق به کویر مرکزی ایران آمده و ماندگار شده اند. والله اعلم

باری، نسب سید قاسم، نسبی شریف و مورد احترام مردم بوده و پدران او همگی ساداتی عالم و دانشمند و بسیار معتقد و مومن و متقی و پرهیزگار بوده اند.

سید قاسم ریشه ای عمیق و گره خورده با جهاد و شهادت و کربلا و عاشورا دارد. و از فرزندان شهادت و کربلا، مرگی جز کشته شدن در راه خدا نشاید.‌‌‌‌


:: برچسب‌ها:
سر در منزل شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/۱
نظرات

قاسم جان سلام امروز توفیقی نصیب شد و به زیارت مادر نائل آمدم . لوح تقدیری از طرف شهرداری خطاب به مادر به عنوان مادر شهید دیدم . گروهی به دیدارش آمده بودند و تابلو مخصوص سر در منازل شهداء را نصب کردند.

   شهداء بعداز گذشت سالها همچنان زنده و کارگشا هستند. مردم ما هم قدردان شما و وفاداران به شما هستند.


:: برچسب‌ها:
بخشی از وصیت نامه
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٩/۱
نظرات


:: برچسب‌ها:
چند پرده از زندگانی شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

روزنامه سیاسی ، اجتماعی تابناک

فرهنگی و اقتصادی صبح ایران

۰۸ خرداد۱۳۹۲

 

این  گزارش از خانواده ” شهید سید قاسم میر  باقری”  تهیه  شده خانواده‌ای که برای یافتن شان  روزها طی  شد تا رسیدیم به مادر شهید ” ربابه شاکری حسین آباد “که این روزها تنها  زندگی می کند.

سال 1353
پرده اول: فلج اطفال  مگر  خوب  می شود؟؟
زن خم  شد و بریس  آهنی  را  روی  پای  پسر  محکم کرد . دلش مثل  سیر و سرکه می  جوشید  رو به مرد کرد و گفت :«توکل  بخدا  پیش  این  دکتر  هم  می رویم  می  گویند  بهترین  دکتر  تهران است  ….»
مرد  قاسم  را روی  دوش گرفت و  با  لبخند  گفت :«  سید حاضری ؟»صدای  خنده  پسر  خانه  کلنگی  محله را پر  کرد و کم  کم در خم  کوچه باریک  محو  شدند .  5-4 ساله بود و براثر تزریق پنی سیلین  در تب  شدید فلج شده بود .
مادر شهید  آه  بلندی  می  کشد  انگار  همین  الان  پشت  در اتاق  ویزیت  دکتر  ایستاده و  چشم دوخته به  دهان  پزشکی  که او و پدر  قاسم را به  انتقال  فرزند به خارج از کشور ترغیب می کند .   زن بغض می کند و با صدایی که می  لرزد به پزشک  می گوید  دکتر  اگر  بدانم  قاسم خوب می  شود  حاضرم  چادر سرم را هم  بفروشم و  خرج  کنم و پزشک در کمال  خونسردی  می  گوید که مگر  فلج اطفال  هم  خوب می  شود ؟ فقط ممکن است در خارج کاری کنند  که بدتر  از این  نشود !!!
با اینکه 36 سال از  آن روزها  گذشته ولی  هنوز  زن با یادآوری  آن دلش هری می ریزد پایین  وبغض می کند.
راه می افتند  به سمت مشهد الرضا(ع)  دلشان  می گفت پزشک  اصلی  همان مردی است که صاحب  مملکت ماست  سوار اتوبوس که می شوند  مردی از میان مسافران بلند  صلوات  می فرستد و دل کوچک مادر  آرام می  شود ….
دو روز در مشهد ماندیم هر  روز  به زیارت می رفتیم و نماز را در مسجد  گوهر شاد اقامه می کردیم  تا  روزی  که  سید علی سراسیمه نزدیک قسمت  خانم ها  شد و اشاره کرد که  بیا  رفتم  دیدم کفش های  بریس قاسم را دور انداخته و  با  بغض  می  گوید  که برویم  زن پسرمان  شفا  گرفت  ….
مادر  نمی تواند  حرف  بزند می گوید :« با اینکه 25 سال از  شهادت  سید  قاسم  می  گذرد  یاد  روزی که توانست  بدون  بریس  روی پاهایش  بایستد و  کم کم راه  برود  از  بهترین  روزهای  عمر من  است.»

 

سال 1358
پرده  دوم : امان از  بی پدری
خانه  شلوغ است و صدای  گریه  تمام  فضای خانه را پر کرده قاسم  آهسته  لباس  فرمش را می  پوشد واز  خانه خارج  می شود بغض  کرده  و نمی داند چه  کند  ؟ شنیده  که  می گویند  پدرش  مرده… کیفش را محکم  در دستش  فشار می دهد اشک از گوشه  چشمانش  می  ریزد و به  طرف مدرسه  به راه می افتد .
مادر  شهید  با  بیان  این مطلب می  گوید :«قاسم  8 ساله بود که پدرش را از دست  داد روز تشییع  جنازه  پدرش  هم  به مدرسه رفت دلش کوچک  بود  طاقت نداشت  چند روز بعد  به خواست  معلمش به مدرسه  رفتم معلم  دلیل  ناراحتی  قاسم را پرسید گفتم  پدرش  را از  دست  داده  با  تعجب گفت  قاسم  از بس  مظلومه  چیزی  از  این اتفاق نگفته…»

سال 1364
 پرده سوم :از مدرسه  البرز  تا  جبهه های  جنوب
پدر رفته بود و زن با مشکلات زندگی و  قاسم  8 ساله و  4 فرزند  بزرگتر  تنها مانده  بود .
او می  گوید :« آن روزها بزرگ  کردن  بچه ها زیاد سخت نبود  چرا که  بچه ها خوب  بودند و برای بزرگترها  آزاری نداشتند اما همه می دانند که زندگی  برای  فرزندان  بی‌پدر  سخت می  گذرد قاسم  هم  مثل  بچه های  دیگر  بزرگ می شد تا اینکه بعد از  پایان  دوره راهنمایی او را با  زحمت و  سختی  زیاد  در مدرسه البرز  ثبت  نام کردم آن روزهامی‌گفتند  که  هر که در مدرسه البرز درس  خوانده  به  دانشگاه  رفته  من هم دوست  داشتم  سید قاسم  به دانشگاه برود ثبت نام در مدرسه  البرز  سخت بود.
اما به هر  زحمتی بود انجام   شد و قاسم  شروع به درس خواندن  کرد تا اینکه جنگ شروع  شد و  قاسم  مانند  بچه‌های  هم  سن و سال  خود  بی‌قرار  رفتن به  جبهه  ها شد .»
مانند  خیلی از بچه های  محل از اهالی  ثابت  مسجد شده بود  شب ها  کشیک می  داد و  روزها  درس  می خواند  تا اینکه با  بچه های  کلاس  قرار  گذاشتند  به  جبهه  بروند….

سال 1365
پرده  چهارم : اشتباهی در کار  نبود
می گفتند  از  محله  وصفنارد کاروان  بزرگ  اعزام به جبهه ثبت نام می کند  قاسم  دوست  داشت به  جبهه  برود و  نمی توانستم  او را منع کنم  هر  سه برادرش بارها به  جبهه ها  اعزام شده بودند و  سید رضا  عموی بچه ها هم  شهید  شده بود .قاسم  اسم  نوشته بود و به همراه دوستش  به جبهه  جنوب رفت ….
مادر  شهید  با بیان  این  مطلب می  گوید:«سه ماه بود که اعزام  شده بود  قرار بود  به مرخصی  بیاید  که خبر  دادند  شهید شده اما پیکرش  نیامد  خبر دادند  که  جنازه  به اشتباه به مشهد  منتقل  شده اما دل من می دانست   که اشتباهی  در کار نبوده و چون پسرم  عاشق  امام رضا  بود و از او شفا گرفته بود  به مشهد منتقل  شده بود….»

سال  1390
پرده پنجم:گلزار  شهدای  یافت آباد را بازسازی می کنند ؟
خانه در نهایت  تمیزی است و  زن تنها در  زیر زمین خانه ای در سردار  جنگل   زندگی می کند  هر چند  یکی از پسرانش در طبقه  بالا سکونت دارد .
زن  بلند می شود و آرام  آرام به اتاق  می رود و  کیف  قاسم را می آورد  کیف مانند  30  سال  پیش سالم و تمیز مانده مادر  کیف را باز می کند کارنامه های تحصیلی؛  آلبوم  عکس های کودکی , اعلامیه ها، عکس هایی  از جبهه های جنگ  و  روزتشییع  جنازه،  تقدیر نامه هایی که  پس از شهادتش از  مسجد  محله داده اند و تصویری از مزار شهید در  گلزار  شهدای  یافت آباد ….  می گوید :«سال های  اول  شهادت قاسم  منتظر  روزهای 5  شنبه می  شدم  به گلزار  شهدای  یافت آباد می  رفتم و  ساعت ها در کنار مزارقاسم و پدرش  می نشستم  اما به مرور که  ناتوان شده ام  باید  یکی  از  پسرانم  مرا ببرد و باید  در گلزار هم مراقب باشم  که  پایم  میان  میله  ها و  پستی و بلندی های  قبور  شهدا گیر  نکند و وقتی خبر می دهم  که بعد از  عید  کار ساماندهی و همسطح کردن  گلزار  شروع می  شود  خوشحال می شود و دعا می کند  به جان  مسئولانی  که  بالاخره به فکر  ساماندهی  گلزار  افتادند .»

سال 1390
پرده  آخر  : نام سید قاسم میرباقری  را  سرچ کنید ….
نامش  را که  می نویسی  و کلید  جستجو  را می زنی چند  صفحه  باز  می شود که از  شهید  سید قاسم میر باقری  نوشته شده یکی از صفحات مربوط می  شود به وبلاگ  وحدت و  عاشورا ” محمود جان قربانی” که از دوستان و هم  محله ای های  شهید  بود.
جان قربانی  در بخشی  از وبلاگش  نوشته:به رسم عاشقی از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزی ام  شده بود به پابوس آقا  بروم از  دوسه روز  به زمان حرکت  مانده دلهره  داشتم شاید به  این  دلیل  که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم بالاخره روز حرکت رسید همه در مسجد جمع شدیم بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حرکت کردیم بیرون مسجد غوغایی بود یکی اسفند دود می کرد یکی قرآن بالای سر زائران گرفته بود که از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پرکرده بود داخل شدیم.
پدر شهیدی که همیشه در  صف های نماز جماعت پیش قدم بود  جلوی  اتوبوس نشسته و در حال  فرستادن صلوات بود وبه کسانی که داخل می شدند باگرمی برخورد می کرد صندلی‌های  جلو زودتر پرشده بود در عقب اتوبوس چند  صندلی خالی بودنشستم پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش روداشتن سفری  بی‌خطر فرستاد وهمین‌طورکه جمعیت صلوات می‌فرستاد اتوبوس حرکت کرد، پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم کم کم از مسجد ومحل تجمع نمازگزاران وخانواده های زائران دور می شدیم.
داخل  اتوبوس مادرشهید  قاسم  میرباقری را دیدم مادر یکی از شهیدان مسجد که ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت من هروقت  نام امام رضا (ع) را می‌شنیدم ناخوداگاه به یاد این شهید می افتادم در طول مسیر  ماجرای شهید میرباقری  ذهنم رو مشغول کرده بود به طوری که کمتر متوجه مسیر می شدم….
در  حرم  آقا وقتی  پیکر کسی  را برای  طواف می  آوردند  هم  فکر  سید قاسم  رهایم نمی کرد
او علاقه خاصی  به امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیداکردنش توسط امام رضا(ع) ارادتش به امام دوچندان شده بود ماجرابه کودکی اش  برمی گشت قاسم در کودکی زمانی که پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود  وهمه دکتر ها جوابش می کنند مادرش هم  که زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل  می آمد ودر خلوت خود برای فرزندش دعا می کرد.  یک روزی که در گوشه مسجد درحال دعا ودل شکسته بود به امام رضا(ع)  توسل و نذر کرد که اگرپسرش شفا بیدا کنداورا در راه  دفاع از اسلام نذر کند .
چندروز بعد او را به اصرار مادرش به  مشهد مقدس
می برند قاسم درصحن گوهر شاد و بین نماز ظهروعصر بودکه شفایش راازامام رضا (ع) می گیرد….

تهران ، خیابان خالد اسلامبولی ، کوچه ششم ، پلاک 8

تلفن : 9-88480284 | نمابر : 88713414 | سازمان آگهی ها : 88107310-88725900-88720121

Tabnakdaily.ir | info@tabnakdaily.ir


:: برچسب‌ها:
بیست و سومین بهار
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

بسم تعالی

 

چهارشنبه بیست و سومین بهاری بود که سید قاسم بین ما نبود.

  

 

مادر پیر و مهربانش از چند روز قبل در تکاپوی برگذاری سالگرد پسرش بود.

آن روز قرار، مادر سید حال عجیبی داشت.کنار در بر روی صندلی ای نشسته و از چهره اش مشخص بود در دلش چه میگذرد. با ورود میهمانان لبخند بر روی لبانش مینشست و روی آنان را می بوسید و خوش آمد میگفت.در حالی که صورتش گل انداخته بود،میهمانان سید قاسم رو نظاره میکردو به آنان میگفت: حال عجیبی دارم انگار شما رو همچون فرشتگانی می بینم که در اینجا حضور پیدا کرده اید...فضا، فضای روحانی  بود.

یکی از میهمانان خاطره ای از شهید برایمان تعریف کرد، که میگفتند:((مشکلی داشتم. در عالم رویا دیدم که سر کو چه ای ایستاده ام یک نفر به من گفت می دانی کجا آمده ای؟ گفتم نه نمیدانم. گفت: اینجا کوچه ی شهید سید قاسم میرباقری  است،اگر می خواهی مشکلت برطرف شود و حاجت روا شوی، پنج مرتبه سوره ی کوثر را بخوان و به سید قاسم هدیه کن، انشاالله حاجتت روا می شود.))

از خواب که بیدار شدم حال عجیبی داشتم و با خواندن سوره ی کوثر حاجتم را از سید قاسم گرفتم. و از اون موقع به بعد بارها و بارها با خواندن سوره ی کوثر و هدیه به شهید حاجتم را از او گرفتم...

 نویسنده: فهیمه السادات میرباقری


:: برچسب‌ها:
چهره خونین
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/۱٧
نظرات

جنازه وضوی خون گرفته شهید

 ما برای عروج به آسمان آفریده شده ایم  
خدایا کمک کن زمین گیر نشویم

اردیبهشت ماه رسید و مادر به تکاپو افتاد.ما که یادمان نبود روزی که منزل مادر بودیم گفت بچّه ها سالگرد شهادت سیّدقاسم نزدیک است،می خواهم سالگرد بگیرم و جلسه ای زنانه ترتیب دهم.زنان فامیل و خانم های عضو جلسه ی قرآن محلّه را دعوت کنم و یادی از شهید کنیم.از تذکر و یادآوری مادر همه استقبال کردند.

   راستی،آقا سیّدقاسم اگر مادر برود آیا ما این قدر وفادار به تو خواهیم ماند یا فراموشت می کنیم؟!نمی دانم...از ما بی وفایان هرچه بگویی بر می آید.

آخر ما که نسبت به مولا و خالق و ربّ خود که این همه محبّت و لطف و نعمت به ما دارد و هرلحظه نعمات کثیر او بر ما می بارد اینچنین دچار فراموشی شده ایم جای تعجّب ندارد.وقتی خداوند را فراموش می کنیم شهدا که جای خود دارند.

قاسم جان می دانید چرا تاج شهادت بر سر شما گذاشته شد و ما گرفتار و اسیر نفس خود باقی ماندیم؟

بله شما پروردگار تعالی را فراموش نکردید،توحید را باور کردید.

اینکه همه ی هستی از او تعالی است و تمام سکنات و حرکات و هر چه در عالم وجود است با عنایت او می  گردد و می چرخد و به بقاء و حیات خود مشغول است و در پایان هم تمام ذرات عالم به سوی او باز می گردند.او که کمال مطلق است.

آری،فرق شما با ما واماندگان وادی سرگشتگی این است!!

شما باور کردید و رسیدید و ما باور نداریم و متحیّریم!

عزیز برادر برای همه ی ما هم دعا کنید که ما هم...


:: برچسب‌ها:
سالگرد پدر شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٩
نظرات

        سید علی بمان کارگری ساده و بی آلایش،صبور و آرام و اهل تقوا بود.او اهل نماز جماعت در مسجد محل و روضه و مراسمات مذهبی بود.به حلال و حرام بسیار اهمیت می داد و دقت زیادی در این زمینه داشت.رادیو و تلویزیون از مظاهر فساد در زمان رژیم پهلوی بود. پدر هرگز حاضر به خرید تلویزیون نشد. او می گفت من پرچم یزید را بالای خانه ام نصب نمی کنم و هر گاه وارد خانه می شد اگر رادیو روشن بود و صدای موسیقی های آنچنانی از آن پخش می شد پارچه ای روی آن می انداخت و آن را خاموش می کرد و می گفت این دیگر نجس شده است.یاد آن سید نورانی و پاک دل بخیر باد.پدر اغلب،شب کار بود و سیدقاسم صبح های زود با صدای موتور سیکلت پدر که از سرکار بر می گشت بیدار می شد.

                                    سید علی بمان پدر شهید

پدر،سید قاسم را که فرزند کوچک خانواده بود جور دیگری دوست می داشت و به او محبت می کرد...


:: برچسب‌ها:
یادگاری از شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٦
نظرات

شهداء متعلق به همه مردم هستند و آنها واسطه فیض رحمت پروردگارند. بسیاری از مردم خالصانه با شهداء رابطه برقرار و مشکلاتشان را با شفیع قرار دادن آنها مرتفع می نمایند.

  سید قاسم هم مثل دیگر شهداء گره های عده ای را باذن الله باز کرده است.


:: برچسب‌ها:
کلامی از یک آشنا
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/۸/٦
نظرات
سلام.  سید قاسم با داداشم رقیق بود هردو عضو بسیج مسجد سجاد بودن خونه ما زیاد میومد خیلی دوسش داشتم مهربون بود وساده .اون شلوار شیش جیب خاکیش یادم نمیره .یادم میاد یک بار توی روزنامه یه مطلب راجع به سید خوندم (ماجرای زیارت امام رضا)به همه نشون میدادم و میگفتم این شهیدرومن میشناسم ،خیلی یادش میکنم امید وارم اونم منو یاد کنه روحش شاد (دم شما گرم)

نویسنده: رمضانی


:: برچسب‌ها:
کارت جنگی
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٢/٢/۳٠
نظرات

 

 

                                    قاسم جان سلام -مدتی بود که توفیق خدمت گذاریت را نداشتم ونمی توانستم با تو گفتگو کنم که شکر خدا امروز توفیق رفیق شد تونستم چند کلمه ایی بنگارم .البته چند وقتی بود که  دراین اندیشه بودم  که عکسها و ومدارک مربوط به تو را جمع آوری کنم تا از بین نرود به همین جهت امکانات لازم را فراهم کردم وتمامی انها را اسکن نموده و بر روی یک لوح فشرده ذخیره کردم.                               

                                           

    مدتی است که خانه اقوام و آشنایان هر جا می روم به دنبال آثار بجا مانده از توام تا آنها را اسکن نموده و ذخیره کنم . با افراد مختلفی که از تو خاطره ای دارند کفتگو میکنم و صدای آنانرا ضبط مینمایم. قاسم جان عده ایی بانگاه خود و با تعجب از من می پرسند آقا سید حسن این بیست و اندی سال کجا بودی که حالا به این فکر افتاده ای ! من شرمنده سر به زیرمی اندازم و جوابی ندارم. قاسم جانم مرا ببخش از این غفلت و بی وفائی  کمکم کن تا بتوانم کار کوچکی برایت انجام دهم.

 

 


:: برچسب‌ها: جمع آوری یادگاریهای شهید
سالگرد پدر شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/۸/۱۳
نظرات

شهید و پدرش

   یازدهم آبان ماه 1359 روزی است که  پدر سید قاسم که مردی مومن و متقی بود در اثر صانحه رانندگی درگذشت و در گلزار یافت آباد به خاک سپرده شد. مکانی که خود را
آماده می کرد تا چند سال بعد میزبان پیکر پاک سید قاسم  نیز باشد و امروز مصادف با سی و سومین سالگرد
درگذشت پدر می باشد.

سید علی بمان کارگری ساده و بی آلایش، صبور و آرام و اهل تقوی بود. او اهل نماز جماعت در مسجد محل و روضه و مراسمات مذهبی بود. به حلال و حرام بسیار اهمیت می داد و دقت زیادی در این زمینه داشت. رادیو وتلویزیون از مظاهر فساد در زمان رژیم پهلوی محسوب می شد. پدر هرگز حاضر به خرید تلویزیون نشد. او می گفت من پرچم یزید را بالای خانه ام نصب نمی کنم و هر گاه که وارد خانه می شد اگر رادیو روشن بود و صدای موسیقی های آنچنانی از آن پخش می شد پارچه ای روی آن می انداخت و آن را خاموش می کرد و می گفت این دیگر نجس شده است. یاد آن سید نورانی و پاک دل بخیر باد. پدر اغلب، شب کار بود سید قاسم صبح های زود با صدای موتور سیکلت پدر که از سرکار برمی گشت بیدار می شد.

پدر،سیدقاسم را که فرزند کوچک خانواده و نیز شفا یافته ی امام رضا(ع)بود جور دیگری دوست می داشت و به او محبت  بیشتری می کرد.فرزندان و اقوام سیدعلی بمان را *آقا* صدا می زنند،زیرا او ذریّه حضرت زهرا(س) بود و واقعا آقا بود و در حالی که سیدقاسم 10سال بیشتر نداشت روزی پدر از خانه بیرون رفت و دیگر باز نگشت...

نقل شده از مادر سیدقاسم:

«روزی که آقا تصادف کرد،فردا صبحش تشییع جنازه بود.روز های بسیار سخت و کشنده....

همه مشغول آماده شدن و رفتن برای تشییع جنازه ی آقا بودند و قاسم هم مشغول  آماده شدن و اما بر خلاف همه،آماده رفتن به طرف مدرسه!

وقتی خاله اش او را در حال رفتن به مدرسه دید با تعجب از او پرسید مگر نمی خواهی در تشییع جنازه یدرت حضور داشته باشی؟!سیدقاسم با قلبی آکنده از درد گفت که می خواهم راه پدرم را ادامه دهم.»

 


:: برچسب‌ها: سالگرد پدر شهید
عکس شهید
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/۸/۱۳
نظرات

تصویر شهید

عکس شهید سید قاسم میرباقری 

   سلام آسید قاسم، دیروز یک جلد قرآن در کتابخانه یافتم که مدتی بود آنرا قرائت نکرده بودم. مشغول قرائت شدم چند برگ که خواندم به ناگاه به یک قطعه عکس سه در چهار تو مواجهه شدم ، عکس اصلی بود که از روی نگاتیو چاپ شده بود و اطلاعات نوشته شده پشت عکس هم به خط خودت بود.

   خوشحال شدم ،چون عکس با کیفیتی از تو در اختیار نداشتم. تصمیم گرفتم در اولین فرصت آنرا اسکن کنم و تعدادی از آن چاپ کنم . چند روز بعد فرصتی بدست آمد راه افتادم در بین مسیر به یکی از کسبه محل برخورد کردم پرسید کجا با این عجله ؟ ماجرا را نقل کردم  گفت من  با ماشین شما را می برم به شرطی که به شهید سفارش کنی دعایی در حق من کند .گفتم نیازی به من نیست ،شهداء با معرفتنند هر کس کاری برایشان انجام دهد بی پاسخ نمی گذارند .

   در مسیر از تو  پرسید و گفت از شهید بیشتر برایم بگو ، من هم آنچه میدانستم برایش گفتم ، وقتی عکسهایت را گرفتم گفت یک عکس شهید را هم به من بده.

     چند روزی گذشت امروز برای دیدار عید غدیر به منزل ما آمده بود با یک شوقی خاصی برایم نقل کرد و گفت :حاج آقا از وقتی عکس شهید را زیر شیشه میز محل کسب و کارم گذاشته ام هر وقت چشمم به شهید می افتد عرقی بر پیشانی ام می نشیند و از شهید خجالت می کشم و اگر گناه پیش آید دیگر حیا می کنم  .نمی دانم با اینکه هیچ شناخت قبلی از این شهید نداشته ام و اصلا او را نمی شناختم ولی نگاه به این عکس مرا منقلب می کند . حاج آقا من خود در جنگ بوده ام و حتی بعضی دوستانم در بغل خودم شهید شده اند ولی این تاثیری که این شهید بر من دارد برای خودم هم عجیب است.خلاصه تصویر شهید مانع گناه کردن من شده  و مرا متنبه کرده است و دارد در من تحولی ایجاد می کند....

 


:: برچسب‌ها: عکس شهید
خاطره ای دیگر از مادر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٥/۱٢
نظرات

نقل شده از مادر سیدقاسم:

مواقعی که سیدقاسم از تشییع جنازه شهدا برمی گشت بسیارناراحت بود،زیرا بعضی از مادران شهدا را می دید که بی تابی می کردند.به من می گفت:نباید بی تابی کنند،بلکه باید به حضرت زهرا سلام الله علیها تأسی نمایندو صبور باشند.

سید قاسم در سال 1359 در حالی که ده سال بیشتر نداشت پدرش را از دست داد و یتیم شد و این ضربه سنگینی برای او بود و در سال 1363 هم عمویش سید رضا میرباقری راکه در جبهه جنوب به شهادت رسید از دست داد او عمو را خیلی دوست می داشت ولی شهادت عمو را براحتی تحمل کرد حتی به آن افتخار هم می کرد .

 

  زمانی که او قصد رفتن به جبهه را داشت،برای گرفتن اجازه به نزد من آمد،سیدقاسم می گفت:حضرت قاسم برای رفتن به میدان جنگ،چون پدر نداشتند از عمویشان اجازه گرفتند.اینک که من پدر ندارم و عمویم قبل از من...و دیگر جیزی نمی گفت و بغض گلویش را می فشرد،از من اجازه می خواست (ظاهراً می دانست که به عمویش ملحق می شود)،بالاخره من هم بعد از مقداری مقاومت به او اجازه دادم. او هم بعد از طی دوران آموزشی در پادگان امام حسین (ع) و گذراندن یک دوره امدادگری در بیمارستان  سینا به عنوان امدادگر به جبهه رفت و هنگامی که خبرشهادتش را به من دادند اصلاً بی تابی نکردم،دست هایم را به آسمان بلند کردم و از این بابت خدا را شکر کردم.


:: برچسب‌ها:
یوسف بچه محل قدیمی
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٤/۳۱
نظرات

سلام علیکم ، خدا قاسم عزیز رو رحمت کنه  و مقامش رو متعالی کنه  این عکس (درج شده در یادداشت پانزده سالگی) قسمتی از عکسی هست که به اتفاق چند تا از بچه محلها تویه پارک در خونه مون  گرفته بودیم. بعد از اون عکس  کامل جدا شد. یادمه که عکس جدیدی از سید قاسم در دست نبود به همین دلیل این اتفاق افتاد.متاسفانه من اون عکس رو گم کردم  .بچه خوب و با محبتی بود چهره معصومی داشت و من با اینکه سالهای زیادی از اونروزها گذشته ،تمامی حرکات و سکناتش یادمه . ضمن اینکه زمانی که تشیع می شد هم، چه زلزله ای تویه محل بود. و تشیع جنازه با شکوهی مثل سایر تشیع شهدا تویه محل انجام شد. خوب خاطرم هست قبل از اینکه به خاک سپرده بشه برای آخرین بار دیدمش .خدا رحمتش کنه و با ائمه اطهار محشورش کنه . انشااله التماس دعا . یوسف  بچه محل قدیمی                                                     

                                                                نویسنده:

:: برچسب‌ها: یوسف بچه محل
عملیاتی که شهید سید قاسم در آن شهید شد
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/۳/۸
نظرات

تصاویری عاشورایی از یک عملیات

خبرگزاری فارس:حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود. بعد چراغ را خاموش کرد و گفت: هرکه می‌خواهد فردا وارد عملیات شود، دست روی قرآن بگذارد و بیعت کند.

 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، ما تازه از فاو آمده بودیم و بعد از شهادت هفت نفر از دوستانمون در روز ولادت قمربنی هاشم (ع) در ماموریت مین گذاری در مقابل دشمن، دل و دماغ کار جدید رو نداشتیم. بچه های گردان تخریب لشکر 10 غصه دار بودند. اوایل اردیبهشت 65 مصادف بود با نیمه شعبان، گفتیم با برپایی جشن میلاد حضرت صاحب(ع) روحیه بچه ها عوض بشه و مراسم جشن مفصلی در حسینیه الوارثین بر پا شد. بچه ها سه ماهی بود مرخصی نرفته بودند. شهید زینال الحسینی فرمانده گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) یک قول هایی داده بود که در صورت موافقت فرماندهی بچه ها به مرخصی بروند.

 

اردوگاه فرات، هنگام عزیمت به عملیات، رزمندگان گردان علی اصغر(ع)

برگه مرخصی ها صادر شد و یک تعداد از دوستان رفتند ایستگاه راه آهن اندیمشک تا برای گردان به صورت دست جمعی بلیط تهیه کنند که خبر رسید مرخصی ها لغو شده و گردان به حالت آماده باش صدرصد در آمده. بچه ها یک مقدار دمق شدند. دوست داشتند قبل از ماه رمضون برن تهران و برگردند اما خبر آماده باش با پیغام امام همراه بود که فرموده بود به رزمنده ها بگید جلوی دشمن رو بگیرند و به او امان ندهند. مقر ما که موقعیت الوارثین نام داشت در جاده فکه نرسیده به سایت 5 در معرض خطر هجوم دشمن بود. صدای توپخانه دشمن که منطقه رو به شدت می‌کوبید می‌آمد. نیروهای دشمن به استعداد 2 لشکر پیاده مکانیزه و زرهی با پشتیبانی آتش توپخانه در محور فکه در تاریخ 10 اردیبهشت ماه سال65 تعرض خود را به مواضع پدافندی نیروهای ما آغاز کردند. رزمندگان ارتش که از قدیم پدافند منطقه رو به عهده داشتند غافلگیر شده بودند و دشمن منتظر عکس العمل نیروهای خودی بود تا برای ادامه تعرض تصمیم گیری کنه.

 

شهید اکبرعزیززاده-جاده فکه-محدوده عملیات گردان علی اصغر(ع)

در مقر الوارثین همه به حالت آماده باش در آمدند و خبر رسید از فرماندهی لشگر که بچه های تخریب به همراه برادران اطلاعات عملیات جهت شناسایی دشمن به منطقه اعزام شوند.

شب یازدهم اردیبهشت 65 بود که تعدادی از بچه های تخریب و اطلاعات برای شناسایی رفتند شهید سعید صدیق هم رفته بود. وقتی برگشت از حضور پر حجم دشمن در منطقه فکه می گفت. من از سعید در مورد عمق میدان مین پرسیدم و گفت که ما به میدون نرسیدیم و دشمن هنوز وقت نکرده میدان مین و موانع ایجاد کند. صبح روز یازدهم فرمانده لشگر و بعضی از فرماندهان با هلی‌کوپتر منطقه رو توجیه شدند و حد مانور عملیاتی گردان‌ها مشخص شد و مقرر شد از شش محور به منظور باز پس گیری خطوط مقدم به دشمن حمله کنیم.

 

موقعیت الوارثین-رزمندگان تخریبچی شرکت کننده در عملیات

دوازدهم اردیبهشت فرماندهان گردان‌ها به مقر فرماندهی لشگر فراخوان شدند. شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده تخریب رفت و بعد از برگشتن از جلسه، برای ما تعریف کرد که همیشه شهید کیانپور که در آن مقطع به علت مجروحیت شهید عراقی مسوولیت اطلاعات عملیات لشگر رو به عهده داشت، وقت توضیح وضعیت دشمن تعداد سنگرها و نفرات مستقر در اونها رو برای فرمانده ها تشریح می‌کرد اما این بار گفت ما به علت نداشتن فرصت، اطلاعات زیادی از دشمن نداریم فقط محدوده استقرار دشمن رو می‌دونیم و من (شهید سیدمحمد)هم گفتم بچه های ما جلو رفته اند و در مسیر به میدان مین نرسیدند. شاید فردا که به دشمن حمله می‌کنیم با میدان مین هم برخورد کنیم.

 

میدان مین و موانع دشمن

این حرف ها موجب شده بود فرماندهان با تردید به کار نگاه کنند. این شهید از جلسه آن شب فرماندهان تعریف می‌کرد. اولین فرماندهی که گفت من با این اوصاف گردانم رو در اختیار قرار نمی‌دهم؛ شهید حسین اسکندرلو بود. سایر فرماندهان هم به تبع او از مسوولیت شانه خالی می‌کردند. تا اینکه آقای علی فضلی(فرمانده لشکر) گفت: «برادرها فرمان امام عزیز است که به دشمن امان ندهید. درسته ما از مواضع و موانع دشمن اطلاعاتی نداریم و حق شما فرماندهان است که به محدوده درگیری کاملا اشراف داشته باشید اما ما اگر زود اقدام نکنیم و جلوی دشمن را نگیریم، او به خود جرات میده و به سمت شهرهای ما پیشروی میکنه. ما چاره ای نداریم جز حمله به دشمن. برادرها امشب به تاسی از سرور و سالار شهیدان من نور اطاق فرماندهی رو کم می‌کنم و هرکس تمایل به قبول مسوولیت و ماموریت نداره از جمع بیرون بره و ما باید به تکلیف خود عمل کنیم»

 

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

شهید سید محمد گفت کار به اینجا که رسید صدای گریه از گوشه کنار بلند شد و در یک لحظه همه جمع یکپارچه گریه می‌کردند که صدای حسین اسکندرلو بلند شد: برادرها هرکسی حاضره در این ماموریت تا پای جان بایسته دستشو جلو بیاره. دست‌ها جلو اومد و روی قرآن قرار گرفت و فرماندهان گردان‌ها هم قسم شدند که امان رو از دشمن بگیرند.

نزدیک غروب روز دوازدهم اردیبهشت بود که گردان حضرت علی اکبر(ع) و گردان حضرت علی اصغر (ع) وارد مقر الوارثین شدند. همه با تجهیزات کامل آمده بودند. مثل اینکه کار خیلی جدی بود. و بچه های تخریب برای مامورشدن به گردان‌ها تجهیزات تحویل گرفتند. وقت گرفتن قرقره طناب معبر، دعوا بر سر این بود که میدون مین هست یا نه و اگر هست عمقش چقدره. این سوال بی جواب بود. شش تیم معبر آماده شد و به گردان‌های حضرت علی اکبر(ع)، حضرت علی اصغر(ع)، حضرت زینب (س)، حضرت قاسم، حضرت قمربنی هاشم (ع) و گردان المهدی مامور شدند. وقت رفتن با هم شوخی می‌کردند که مثلا ما الان مرخصی هستیم و بعضی ها هم برگه مرخصی که هنوز در جیبشان بود به هم نشان می‌دادند. قبل از تاریکی هوا مسوولین گروهان‌ها و دسته ها آخرین تذکرات را به نیروهاشون دادند و ساعت حدود 9 شب بود که گردان‌ها سوار بر ماشین ها به سمت خط حرکت کردند. بچه های تخریب اونقدر شهید سید مهدی اعتصامی رو بوسیده بودند که صورتش سرخ شده بود. از هرکی می پرسیدی احتمال شهادت سید مهدی چقدره؟می‌گفت: سید مهدی پریدنیه. بچه ها رفتند اما در کمال ناباوری با میدان مینی به عمق 200 متر و به طول بیش از ده کیلومتر که دشمن توسط یگان مهندسی خود در مدت 24 ساعت در جلوی مواضعش ایجاد کرده بود مواجه شدند. اول میدان مین دو ردیف مین منور و بعد از آن مین گوجه ای و بعد مین ضد نفرات والمری و بعد از آن مین ضدخودرو سبدی با محافظ گوجه ای و بعد باز مین والمری و سیم خاردارهای پرحجم تا به کمین و خاکریز دشمن متصل می‌شد. یکی از مسیرها حمله به دشمن از کنار جاده آسفالته فکه بود که می بایستی گردان حضرت علی اصغر (ع) در آن محدوده به دشمن یورش ببرد و سید ما تخریبچی گردان حضرت علی اصغر(ع) بود. سید در حین زدن معبر کنار جاده فکه در حالی که طناب معبر می کشید با روشن شدن مین منور بدن نازنینش آماج گلوله های دوشکا قرار گرفت و بعد از این اتفاق آتش دشمن روی معبر گردان حضرت علی اصغر (ع) متمرکز شد و در این لحظه حماسه عاشورایی حاج حسین اسکندرلو آغاز شد.

 

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

شهید اسکندرلو در حالی که تعداد زیادی از بچه های گردانش زخمی و شهید شده بودند زیر آن آتش ایستاد و شروع به سخنرانی کرد: امشب شب عاشورا است، حفظ انقلاب و این منطقه خون می خواهد و اگر نتوانیم این منطقه را حفظ کنیم دشمن تا جاده اندیشمک -اهواز پیش خواهد رفت .

با این سخنان حماسی حاج حسین، موجب شد بچه های گردان حضرت علی اصغر (ع) هم مردانه جنگیدند . شهید اسکندرلو در حال رجزخوانی بود که گلوله ای گردن مبارکش را شکافت و به شهادت رسید. با رفتن حاج حسین کار گره خورد. حجم آتش و انبوه نیروهای دشمن موجب شد که از کنارهای جاده فکه بچه ها عقب رفته و از پهلو به دشمن بزنند. این عقب رفتن باعث شد بدن مطهر شهید اسکندرلو و شهدای گردانش و شهدای تخریب از جمله شهید سیدمهدی اعتصامی ده ها روز در منطقه درگیری بماند. تا اینکه خرداد ماه سال 65 که مصادف با ایام ولادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) بود این ابدان مطهر از خاک برداشته شد. اما سایه ای از بدن نازنین آنها روی زمین بود. حُرم گرما به قول بچه ها روغن بدن ها را کشیده بود. بدن شهید سید مهدی وقتی از روی زمین برداشته شد. موهای سر مهدی روی زمین ماند و بچه ها از محل شهادتش عکس گرفتند.

این عملیات با رمز «یاسیدالشهداء(ع)» در روز 13 اردیبهشت ماه سال 65 مصادف با 23 ماه شعبان آغاز شد. در این عملیات سردارانی مثل حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) و شهید حسنیان فرمانده گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. در این عملیات شهید سید مهدی اعتصامی، سیدمجتبی زینال الحسینی، اصغر کاظمی، علی دهقان سانیچ، سعید منتظری از جمع همسنگران تخریبچی لشکر10س در باز گشایی معبر جهت رزمندگان به آسمان پرکشیدند.

 

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

روایت حاج ابوالفضل مسجدی از این عملیات:

سال 65 عملیاتی در منطقه فکه در تپه سبز انجام شد که به دنبال عملیات متحرک عراق بود. عراق از فکه عبور کرد و نُه کیلومتر از مرز وارد خاک ما شد و ده‌ یازده کیلومتر از نقطه صفر مرزی پیشروی کرد و خط پدافندی تشکیل داد. فکه منطقه مهمی بود. در طول جنگ، هم برای ما هم عراق و بُعد تبلیغاتی‌اش بیشتر بود و هرکس فکه را داشت، برگ برنده را داشت. خطری که ما را تهدید می‌کرد، این بود که عراق ممکن بود بازهم پیشروی کند. نیروی زمینی سپاه مأموریتی را به لشکر 10 سیدالشهدا داد که عراق آمده در این منطقه و باید هرچه سریع‌تر عملیات کنید و دشمن را عقب بزنید. هر عملیاتی چند ماه زمان می‌خواهد تا نیروی اطلاعات عملیات، نیروهای تخریب، فرماندهان گرو‌هان‌ها و... کار خودشان را انجام دهند. ما نهایتاً 48 ساعت برای عملیات فرصت داشتیم! توی اردوگاه فرات، محل آموزش آبی‌ خاکی لشگر سیدالشهدا بودم؛ جایی که محل استقرار بسیاری از گردان‌ها، اعم از گردان زرهى، ناو تیپ فرات، گردان حضرت زینب(س) و گردان حضرت علی اصغر و... بود. پیک خبری را آورد برای حاج حسین اسکندرلو و گفت که هرچه سریع‌تر بیایید دفتر فرماندهی در دوکوهه. آمدیم آن‌جا و دیدیم فرماندهان دیگر گردان‌های لشکر هم آمدند. کارها تقسیم شد... کار فرمانده گردان‌ها و بچه‌های تخریب که مشخص شد، بچه‌های اطلاعات عملیات هرکدام تقسیم کار شدند و حاج علی فضلی در این جمعی که در اتاق فرماندهی بود، صحبت کرد. همه قبول داشتند عملیات عقلانی نیست. درست است که جنگ ما تکلیفی است، بحث دو ‌ دو تا چهارتا پیش می‌آمد و دچار مشکل می‌شدیم. سلاح‌ها و نیروهای ما نسبت به دشمن کار را پیش نمی‌برد. هم خود حاج علی فضلی و هم بسیاری از فرماندهان گردان‌ها، مخالف این عملیات بودند، از جمله خود شهید اسکندرلو می‌گفت من باید برایم عملیات جا بیفتد و بچه‌ها را به آن توجیه کنم و در این فرصت کم، ما نمی‌توانیم کاری انجام بدهیم. حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود. بعد چراغ را خاموش کرد و گفت: هرکه می‌خواهد فردا وارد عملیات شود، دست روی قرآن بگذارد و بیعت کند. از محسن سوهانی شنیدم که گفت حاج حسین اسکندرلو، اولین کسی بود که در آن تاریکی بیعت کرد. حاج حسین اسکندرلو برگشت سر گردان؛ گردانی که همه رفته‌ بودند مرخصى. تعدادی زیادی از بچه‌های گردان، راه‌آهن بودند و منتظر بودند برگردند به شهرشان. از آن‌جا آمدند کنار رودخانه فرات و حاج حسین برای آنها صحبت ‌کرد و گفت هرکه می‌خواهد برود، برود و هرکه می‌خواهد بیاید، بماند. وقتی گفت هرکه می‌خواهد، برگردد، صدای گریه بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها می‌گفتند ما اهل کوفه نیستیم و اگر در کربلای امام حسین(ع) نبودیم حالا هستیم. با ذوق و شوقی بسیار در اردوگاه فرات وارد چادرها شدند و تجهیزات گرفتند و زودتر از هر موقعی سوار اتوبوس شدند. اتوبوس‌ها به سمت فکه حرکت کردند. فرات که تا چند لحظه پیش غوغا می‌کرد، ناگهان سکوت عجیبی اردوگاه را فرا گرفت. با معاون حاج حسین ما جلوتر رفتیم جهت هماهنگی با دژبانی پل کرخه، چون می‌دانستیم ایراد گرفته و اجازه تردد به ما نمی‌دهند. بعد از عبور از پل کرخه وارد موقعیت الوارثین شدیم؛ جایی که گردان تخریب لشکر 10 سیدالشهدا آنجا بود. نماز مغرب و عشا و شام را آن‌جا بودیم. حدود ساعت یازده به نقطة رهایی رسیدیم (جایی که عملیات از آنجا آغاز می‌شود). ما هنوز نمی‌دانستیم موقعیت دشمن کجاست. محسن سوهانی به عنوان مسئول محور، دوتا از بچه‌های اطلاعات عملیات را با موتور و بی‌سیم فرستاد که موقعیت دشمن را شناسایی کنند. یکی از آن‌ها شهید شد و دیگری با بی‌سیم اطلاعاتی را داد. وارد منطقه شدیم و درگیری سختی بین ما و نیروهای عراقی به وجود آمد. ما شش گردان بودیم؛ گردان المهدی(عج) به فرماندهی شهید حسینیان، گردان حضرت زینب(ع)، گردانی به نام ناو تیپ فرات، به فرماندهی شهید ناصر رضایى، گردان حضرت علی‌اصغر(ع) به فرماندهی شهید اسکندرلو و گردان حضرت قمر بنی‌هاشم(ع). آن شب سه تیپ مکانیزه و مسلح در منطقه مستقر شدند و سه تیپ دیگر برای تعویض آمده بود. شش گردان بودیم در مقابل شش تیپ مسلط و مسلح در منطقه. زمین پر بود از مین‌های عراق و حجم آتش سنگین. تعداد زیادی از تانک‌های دشمن را منهدم کردیم. دشمن تصورش را هم نمی‌کرد. تلفات زیادی داد و این از کاربلدی فرماندهان ما بود؛ کار عملى، نه تئورى. مهمات ما کم شده بود و دشمن به خودش آمد. درگیری تن‌به‌تن شد و کار سخت شده بود. خبر آمد تعدادی از بچه‌های گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. تعدادی از گردان قمر بنی‌هاشم(ع) و... خبر شهادت شهید حسینیان رسید. وقتی دشمن بر ما مسلط شد، کار سخت‌تر شد. بیشتر از نود نفر همان شب به شهادت رسیدند. جانشین حاج حسین اسکندرلو مجروح شد و به عقب آوردندش. شهید صالح‌یار از رفقای ما از ناحیه سینه مجروح شد. حاج حسین اسکندرلو، بچه‌هایی را که مانده بودند، جمع کرد و گفت بچه‌ها این‌جا دیگر سلاح کار نمی‌کند. امشب شب عاشوراست. هرکس می‌خواهد اباعبدالله را یاری کند، با من بیاد. امشب باید با خون مبارزه کنیم. امشب تکلیف این است. حاج حسین در مقابل دشمن ایستاد. رجز خواند و از خودش گفت. دشمن جهنمی از آتش درست کرده بود، ولی این چیزی از دلاوری فرماندهان ما و حاج حسین کم نمی‌کرد. این رجزخوانی حسین، به بچه‌ها روحیه داد. می‌گفت من فرزند خمینی‌ام. من سرباز خمینی‌ام، من سرباز حسین بن‌علی‌ام. بچه‌ها دور حاج حسین جمع شدند و او شروع کرد به سینه‌زدن؛ چون هیئتی بود و ولایتی بود. صدای «حسین حسین» و «یازهرا» توی دشت فکه بلند شد. رمل‌های فکه شاهد حماسه‌آفرینی بودند. یکی از بچه‌ها می‌گفت: حسین گفت: سینه‌ای که به استقبال گلوله‌های دشمن می‌رود، باید باز شود. دکمه‌های پیرهنش رآ باز کرد و گفت گلوله‌ها ببارید. اگر با ریختن خون من اسلام احیا می‌شود، پرچم اسلام استوار می‌شود، تیرها ببارید. واقعه کربلا در دشت فکه زنده شد. پیکر حاج حسین روی زمین افتاد. سکوت عجیبی همة فکه را گرفت. حتی دشمن هم سکوت کرد. همه رمل‌های فکه آمدند دور حسین و خاک فکه باارزش شد...

راوی:جعفرطهماسبی

انتهای پیام/

 


:: برچسب‌ها: پاتک فکه
گفتگو
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٢/۳۱
نظرات

 

نمی دونم چی صدات کنم.جان برادر،آقا سید قاسم،باوفا،بی وفا.....

   امروز داشتم با خودم فکر می کردم. یکباره یادم افتاد،این ایّام،ایام سالگرد شهادت و عروج عاشقانه ی توست.راستش را بخواهی نمی دونم چندمین سالگرده،بذار حساب کنم.آهان،بیست و ششمین سال است که تو رفته ای من مانده ام و تو جلو زده ای.بارها با خود فکر می کردم چگونه تو که فرزند کوچک خانواده بودی مورد توجه و عنایت پروردگار تعالی قرار گرفتی و به مقام عظمای شهادت نائل شدی؟مگر در عمر کوتاه خود چه کرده بودی؟قاسم جان اگر اقرار کنم که تو را آنگونه که باید نشناختم،گزافه نمی گویم.چند سال آخر که تو مراحل تکامل و بزرگ شدن روحی را طی می کردی،من بیشتر مشغول درس بودم و دور از تو.کمتر فرصت می شد که با هم باشیم و من به عظمت روحی تو پی ببرم و به همین جهت هم، هر کس به من می گفت که آقا سیدحسن راجع به سید قاسم بگو،می گفتم سیدقاسم هم مثل همه ی شهدای دیگر بود.برجستگی ویژه ای که او را از دیگر شهدا ممتاز کند سراغ ندارم اما این نکته روشن است که البته در  وجود مبارک تو ویژگی هایی رشد کرده بوده که ترا مستحق این لطف و ترفیع مقام  نمود و  باعث شد به مقامات قرب الی اللّه تبارک و تعالی دست یابی.مقامی برای ما بازماندگان،دست نایافتنی..... 


:: برچسب‌ها:
نشانی
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٢/۳۱
نظرات

                      بسم ربّ شهداء و الصدیقین

     نمی دونم چطور و از کجا شروع کنم.اصلاً نمی دونم چی بگم. از خدا می خوام چیزهایی رو که باید بگم،به قلمم جاری بشن.

     عموقاسم جان با اینکه شما رو ندیدم اما از کودکی همیشه تو ذهنم بودید.توی عالم کودکیم از اینکه به دیگران،خصوصا به دوستام می گفتم که من عموی شهید دارم عشق می کردم،یه جورایی پُز می دادم.

    هر وقت که میام سر مزارتون،یه چیزی رو احساس می کنم اما نمی دونم که اون چه احساسیه.یه احساس خیلی قشنگ و گرم.

     اون عکستون که توی چهارچوب سبز گذاشته شده چشمای آدم رو به خودش خیره می کنه. اون چشمای قشنگتون که می تونم حرفای زیادی رو توش ببینم باهام حرف می زنن،یه جورایی وجودتون رو احساس می کنم،اما نمی فهمم که چی می گید و از اینکه نمی فهمم چی می گید در تونلی پر از علامت سؤال وارد میشم.

    تا جایی که یادمه،خواب گذ شتگانم رو ندیدم.شما که جزء اموات نیستید ولی خواب شما رو دو بار دیدم.نشون به اون نشون که توی خواب اول صورتتون نور بود و اجازه ی دیدن صورتتون رو نداشتم و گردن به پایین برام قابل رؤیت بود،منم از گردنتون چنان بوسه ای زدم که وقتی از خواب بیدار شدم،شیرینی اون بوسه هنوز زیر لب هام تازه بود.

      دومین خوابمم وقتی بود که حالم خیلی گرفته بود.ازتون شکایت کردم که چرا حواستون به من نیست.شب همون روز،توی عالم خواب،سرسفره ی ناهار شما غذا نمی خوردید و با اشاره می گفتید که من ناراحتم.....

اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک                

                                                           فهیمه السادات میرباقری


:: برچسب‌ها:
قرض الحسنه
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٢/۳٠
نظرات

 

صندوق قرض الحسنه ی شهید سیّدقاسم میرباقری

 

  امروز،پنج شنبه،منزل مادربزرگ بودیم.بیست و ششمین سالگرد شهادت عموقاسم است.

  مادربزرگ نقل می کرد:چند هفته ی پیش گلزار شهدا بودم.بی بی معصوم که یکی از آشنایمان بود را دیدم.می گفت حاجتی داشتم.مبلغی پول نذر سیدقاسم کردم،الحمد لله حاجتم رو گرفتم.برای ادای نذرم نمی دونستم که با این پول چه کنم به خاطر همین خواستم به شما تحویل دهم تا خودتان آنطور که شایسته می دانید آن را خرج کنید.مادربزرگ گفت:اوّل قبول نکردم ولی عاقبت بعد از کلی اصرار اون پول رو تحویل گرفتم.

  چند روز بعد که در جلسه ی قرآن شرکت کرده بودم،خانم غفّاری(کسی که در جلسات قرآن نذورات رو جمع آوری می کرد)به دنبال داوطلب برای افتتاح یک صندوق قرض الحسنه بود.من هم یک دفعه یاد نذر سیّدقاسم افتادم که هنوز دستم بود،و آن را جهت افتتاح صندوق قرض الحسنه به ایشان تحویل دادم تا این  مبلغ خیر و برکتی باشد برای کسانی که به این پول احتیاج دارند.با این پول،صندوق قرض الحسنه تشکیل شد.خانم ها پیشنهاد دادند که صندوق به نام شهید سیّدقاسم میرباقری نام گذاری شود و به این ترتیب،صندوق قرض الحسنه ی سیّدقاسم شروع به کار کرد.دیگر خانم ها نیز تشویق شدند و هر یک مبلغی را به این سرمایه اضافه کردند و صدقه ی جاریه ای آغاز شد...

و این هدیه ی سیّدقاسم بود به ما بازماندگان.                           

                                                                                                                                                                               

                                                               سعیده السادات میرباقری             


:: برچسب‌ها: قرض الحسنه
تحویل سال
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/٢/۱٧
نظرات

 

درد و دل برادر با برادر:

    داداش گلم،سلام.از بی وفایی من گله داری؟حق داری آخه خیلی وقت است که با تو حرف نزدمو بسراغ این صفحه نیامدم .خب فرق من و تو هم  توی همین چیزها بود که تو به اوج رسیدی ولی من گرفتار و اسیر و در گل مانده.  این بی ادب ها و این بیحالی ها سبب عقب ماندن من است و حالا باید بمانم اندک اندک ادب شوم تا شاید این فاصله ها تقلیل یابد.

     جان برادر البته امسال برای اولین مرتبه توفیق پیدا کردم که لحظات سال تحویل را در کنار مزار پر نور تو باشم و سال را به همراه بچّه ها و فامیل و مادر در کنار تو تحویل کنم.این یک توفیقی بود،نمی دونم شاید به خاطره راه اندازی این صفحه خواستی تشکر کرده باشی.افراد مختلفی هم به سر مزار می آمدنند که من نمی شناختمشون  آدمهایی با سنین مختلف و قیافه های جور واجور  میگفتن ما از آقا سید حاجت گرفتیم  بعضی هاشون هم به احترام مقام شهادت و تشکر از همه شهداء بر سر مزار همه شهداء می رفتند و حمد و سوره ای میخواندن و دردو دلی می کردن و می رفتند خلاصه داداش جون آقایی.

                                                                        16/2/1391


:: برچسب‌ها: سال تحویل
سال تحویل
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩۱/۱/٦
نظرات

 

 

 

 

درد و دل برادر با برادر:

 

    داداش گلم،سلام.از بی وفایی من گله داری؟حق داری آخه خیلی وقت است که با تو حرف نزدمو بسراغ این صفحه نیامدم .خب فرق من و تو هم  توی همین چیزها بود که تو به اوج رسیدی ولی من گرفتار و اسیر و در گل مانده.  این بی ادب ها و این بیحالی ها سبب عقب ماندن من است و حالا باید بمانم اندک اندک ادب شوم تا شاید این فاصله ها تقلیل یابد.

 

     جان برادر البته امسال برای اولین مرتبه توفیق پیدا کردم که لحظات سال تحویل را در کنار مزار پر نور تو باشم و سال را به همراه بچّه ها و فامیل و مادر در کنار تو تحویل کنم.این یک توفیقی بود،نمی دونم شاید به خاطره راه اندازی این صفحه خواستی تشکر کرده باشی.افراد مختلفی هم به سر مزار می آمدنند که من نمی شناختمشون  آدمهایی با سنین مختلف و قیافه های جور واجور  میگفتن ما از آقا سید حاجت گرفتیم  بعضی هاشون هم به احترام مقام شهادت و تشکر از همه شهداء بر سر مزار همه شهداء می رفتند و حمد و سوره ای میخواندن و دردو دلی می کردن و می رفتند خلاصه داداش جون آقایی.

 

                                                                        16/2/1391



:: برچسب‌ها: سفره هفت سین
همسر برادر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٦
نظرات

  سلام قاسم جان ،منم همسر برادرت ،خیلی وقت بود که می خواستم با تو حرف بزنم .البته خیلی وقتها بر سر مزار شریفت می آمدم و با تو

دردل می کردم ،اما این صفحه باعث شد خیلی راحتر با تو حرف بزنم. تو در مراسم عقد ما بودی و به من خیلی محبت داشتی و من هم خیلی تو را دوست داشتم ،اما خیلی زود پر کشیدی و رفتی ،فرصتی نشد تا از تو بیشتر بهره ببریم. 

    امروز پنج شنبه آخر سال است به زیارتت میآیم .هر دیدی یک باز دیدی دارد. یک سری هم به ما بزن ،نمیدانم شاید توقع بیجایی باشه ولی تو خیلی اهل ادب بودی ،خیلی خوب در ذهنم ایام شهادتت مانده است .آره  روز سوم شهادت بود و قرار شد برات مراسمی در مسجد سجاد برگزار بشه، به همین جهت کارهایی را برات انجام دادیم چون تو خودت خیلی منظم و منظبت بودی من سعی کردم از تزئین استفاده کنم. همان شب در خوابم آمدی ،با همان لباس و پوتینی که به خاک سپاری در تنت بود و همان دم در ایستادی و از من تشکر کردی ورفتی... قاسم جان باز هم بیا ما دوستت داریم یعنی به تو نیازمندیم.


:: برچسب‌ها:
خاطره سید اصغر
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٤
نظرات

نقل شده از سیدعلی اصغر،برادر شهید سیدقاسم میرباقری

 

 

زمانی که سیدقاسم به شهادت رسیده بود او را به معراج شهدا بردند.ما از شهادت او خبر نداشتیم و فکر می کردیم که او در جبهه است.من سه شب متوالی خواب دیدم که او آمده ولی نصف سرش رفته بود.یکی دو روز بعد که خبر شهادتش را به ما دادند،رفتیم پیکرش را دیدیم.دیدیم که ترکش به سرش خورده و بخشی از سرش را دریده بود.


:: برچسب‌ها:
شهید سید قاسم در پانزده سالگی
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/٢٠
نظرات


:: برچسب‌ها: سید قاسم 15 ساله
انتخابات
نویسنده : سید حسن میرباقری
۱۳٩٠/۱٢/۱۳
نظرات

   جان برادر ،دیروز جمعه 12 اسفند روز نفس گیری بود. هر چند که میدانستم خداوند تبارک وتعالی خودش حافظ نظام جمهوری اسلامی که خون شما آبیاریش کرده هست ،ولی چه کنم که این اضطراب در مقاطع حساس گریبان همه دوستاران دین را میگیرد. خودمانیم از وقتی فهمیدم که درصد شرکت کنندگان تهرانی در انتخابات مجلس هشتم 30درصد واجدین شرایط بوده اند کمی از مردم تهران دلخور شدم . اما امروز که نتیجه آمار شرکت کنندگان را شنیدم خیلی مسرور شدم و از عمق جان پروردگار را سپاسگزاری کردم قاسم جان واقعا مردم پیچیده ای داریم، ولی باور من این است که ،خداوند دلهای مردم را نرم میکند و آنانرا سر صندوقها میکشاند. آخر مگر ممکن است ،خون چندصد هزار بهترین بندگان او تعالی ،بر زمین ریخته شود و حفاظت آن به عهده افرادی گذاشته شود که ممکن است براحتی اسیر خصلتهای شیطانی شده وتنبلی و سستی آنان ،باعث غفلتشان گردد و دشمن شاد گردنند. خوب به هر جهت باز ملت ما مورد لطف واقع شد و افتخاری دیگر آفرید و سپاسگزار خون شما بود. من هم دعا گوی این ملتم.


:: برچسب‌ها: انتخابات, افتخار


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
از راه مانده ای که سخت نیازمند توجه و دستگیری و هدایت شهیدان راه یافته به درگاه حق است.

سید حسن میرباقری
نویسندگان
آرشیو مطالب

كد ساعت


  • انجمن